بارقه های امید |
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/11/16 توسط بارقه
|
يا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُالْمَكارِهِ، وَ يا مَنْ
يُفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدآئِدِ،
وَقَدْنَزَلَ بى يا رَبِّ ما قَدْتَكَاَّدَنى ثِقْلُهُ،
وَاَلَمَّ بى ما قَدْبَهَظَنى
سخت
است.تو
آن را از
روی
قدرت
و اقتدارت
متوجه من
کرده
ای.
بِالْاِهْتِمامِ عَنْ
تَعاهُدِ فُرُوضِكَ، وَاسْتِعْمالِ سُنَّتِكَ،
نوشته شده در تاريخ 88/11/07 توسط بارقه
|
اين گونه به دست خالي ام زل نزنيد من وارث درد هفت ميليارد تنم نوشته شده در تاريخ 88/11/04 توسط بارقه
|
از ديروز تا حالا هر اس ام اسي كه براي دوستانم مي فرستم و كلمه " مشايي " تويش است fail مي شود! چند تا از رفقا هم امتحان كردند و همين نتيجه را گرفتند! جالب اينكه براي پيامك هاي ديگر چنين اتفاقي نميافتد! حالا شما هم كلمه مشايي را به فارسي بنويسيد و براي يك نفر اس ام اس كنيد. ببينيد چه اتفاقي ميافتد.
نتيجه را بهم بگوييد... نوشته شده در تاريخ 88/10/28 توسط بارقه
|
بعد از عاشورا درباره اتفاق هایی که افتاد اینجا اظهار نظری نکردم و به همان وا محمدا و عکس راهپیمایی عاشوراییان کفایت کردم. هرچند حساب بعضی ها را در جاهای دیگر حسابی رسیدم! و هنوز هم آماده ام دم خیلی ها را قیچی کنم. اما با توجه به اینکه محاکمه فتنه گر ها از امروز شروع می شود اینجانب بارقه! یک بیانه در جمع بندی اتفاق های اخیر از خودم صادر می کنم که به این شرح است: 1- روز عاشورا دل ما را خون کردند و هنوز دلمان خون است و تا انتقام بی حرمتی به امام حسین را نگیریم راحت نمی شویم. 2- این جنبش سبزکی بعد از انتخبات دنبال خون بود و احتیاج به خون داشت. در راستای این پروژه خون سازی هی شهید سازی کردند و هی هم را کشتند و هی جیغ زدند که ما را کشتند! حالا سر این جریان های عاشورا باید خون چند تا از آن دم کلفت هایشان بریزد تا حداقل نتیجه اینهمه زمین به زمین زدن های خودشان را ببینند! 3- روز 9 دی نشان داد که صدا و سیما هنوز موثرترین رسانه این کشور است و خیلی خوب می تواند مردم را به صحنه بیاورد و اتفاق ها را برجسته کند.( هرچند این نکته ضعف ها و کم کاری ها و اشتباهات این رسانه را نفی نمی کند) حالا آنهایی که می گویند همه ماهواره می بینند یا اعتماد عمومی به رسانه های حکومتی نیست دو راه بیشتر ندارند یا مثل قبل بروند داخل خانه هایشان بنشینند! و سرشان به BBC و سایت مبتذل بالاترین گرم باشد یا آن قدر زنجموره کنند تا خسته شوند! 4- حضرات اجل! که 9 دی خانه هایتان نشسته بودید! کاش بودید و شعارهایی که علیهتان داده می شد و دست نویس های مردم را می دیدید. من اگر جای حضرت هاشمی بودم، اگر انقلاب و اسلام را هم کنار می گذاشتم کمی به مقبولیت و محبوبیت خودم بین مردم فکر می کردم. متاسفانه روز 9 دی مردم بیشتر از آنکه به موسوی فحش بدهند به هاشمی حمله می کردند. آقای هاشمی من اعلام خطر می کنم. از کارهای فائزه برائت کنید و صف خود را از صف کسانی که تا قبل از انتخابات 84 دشمنتان و بعد از آن دوستتان بودند جدا کنید. ما هنوز هم می خواهیم شما را سرمایه انقلاب و نظام بدانیم... 5-ما عامل اصلی فتنه را در خارج از کشور می بنیم اما با این وجود خاتمی و کروبی و موسوی را عامل های فتنه و عروسک های جریان خارج می بینیم که اگرهم بپذیریم عمدا با آنها همکاری نمی کنند اما حداقلش این است که با حماقتشان همان کارهایی را می کنند که دشمنان این کشور می خواهند. لعن الله عدو الحسین خاتمی و کروبی و میرحسین! 6- خلاف بلاهت عده ای، آنها که عاشورا زدند، رقصیدند، شکستند، لخت شدند!، قرآن آتش زدند و به مقدسات ما اهانت کردند را نه تنها آدم های خدا جو نمی دانیم بلکه محارب می شناسیم و می گوییم: قاضی انقلابی اعدام عاشورایی! اگر قوه قضاییه دست و دلش بلرزد و کوتاهی کند مردم خیلی عصبانی 9 دی ممکن است خودشان دست به کار شوند و انتقام بگیرند. من اعلام خطر می کنم از یک بلبشوی بزرگ تر. اگر عدالت برقرار نشود. 7-ان الذین جاءو بالافک عصبة منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم لکل امرئ منم ما اکتسب من الاثم و الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم روز عاشورا اتفاق های بدی افتاد اما نتیجه اش پس از 9 دی برای جمهوری اسلامی بسیار خوب بود. آنها که اهلش هستند می بینند که نظام پس از آنکه که مردم برایش سنگ تمام گذاشت چه قدر قدرتمندتر از قبل شده است. 8- اتفاقاتی که روز عاشورا افتاد این نکته را به حضرات مسئول امنیت یاد آوری می کند که قبل از وقوع این جور حادثه های تلخ باید با کارهای اطلاعاتی دقیق و قوی جلویش را گرفت و نباید نشست تا با حرکت های انتظامی بعدش جوری این قضیه را جمع و جور کرد! ۹- شهید بهشتی می گفت: آمریکا از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر.( قابل توجه آنهایی که الان دارند چنگال هایشان را سوهان می زنند!)
پی نوشت: هر کس با این بیانیه موافق است توی وبلاگش به آن لینک دهد نوشته شده در تاريخ 88/10/22 توسط بارقه
|
دکتر علی محمدی را کشتند... الان فقط شوکه هستم. دو ترم با دکتر مسعود علی محمدی درس داشتم. الکترو مغناطیس. خدا لعنت کند قاتلانش را. تنها نکته ای که الان به ذهنم می رسد این است که دکتر علی محمدی مسئول پروژه سیکلروترون خاورمیانه بود. همان سیکلروترونی که قرار بود در ایران ساخته شود و آن قدر کشورهای غربی فشار آوردند تا در اردن و نزدیک اسرائیل ساخته شود.
این عکس ها 30 اردیبهشت امسال در ipm گرفته شده است. پی نوشت: اگر مغزم از هنگی دربیاد اطلاعات تکمیلی را درباره دکتر علی محمدی تهیه می کنم و می نویسم. بچه های فیزیکی که اینجا می آیند اطلاعات تکمیلی و عکس هایی را که از دکتر علی محمدی دارند برایم ایمیل کنند. نوشته شده در تاريخ 88/10/16 توسط بارقه
|
قبلا اینجا قولی داده بودم که خاطرههایی هر چند اندک از آیت الله مجتهدی تهرانی بنویسم اما فراموشم شد تا چند وقت پیش یکی از دوستان آمد و قولم را یادآوری کرد. قبل از نوشتن خاطرکها! ذکر این نکته مهم است که من بسیاری از نکتهها و حرفها و خاطرهها را فراموش کردم به دو دلیل: اول اینکه در دوران کودکی و نوجوانی بیشتر خدمت حاج آقا می رسیدیم که با بیشتر شدن گرفتاریها این دیدارها هم کمتر شد دوم اینکه از آخرین ملاقات ما که حدود سه ماه قبل از فوتشان بود، بیشتر از دو سال میگذرد و من هم آن زمان اصلا در بند نوشتن نبودم و طبیعتا خیلی چیزها را نصفه یادم مانده یا فراموش کردهام. از طرف دیگر من به مقتضای سنم و هم به طبع جنسیتم ! زیاد دور و بر ایشان نبودم و همین به یاد ماندههای من را کمتر کرده است. خب حالا برویم سراغ چیزهایی که الان یادم مانده است. *اولین چیزی که در ذهنم از ایشان مانده و همه اول از همه به آن اشاره میکنند خوش خلقیاش بود. چهره بازی داشت. میخندید و همیشه شوخی ظریفی در آستین داشت. به اتفاقهای تلخ هم میخندید و نمی گذاشت کسی صم بکم بنشیند. مثلا یک سال قبل از فوتش مدتی در بیمارستان بستری شد و در آن حال ازش فیلم گرفته بودیم. بعدها که بهتر شد و فیلمها را با ما میدید ، می خندید و میگفت عجب کشتی با عزرائیل میگرفتم و خودم نمیدانستم!
*آیت الله مجتهدی اهل نماز شب و به آنچه به شاگردانش میگفت عمل میکرد. حتی در مسافرت هم این عادت خوب را ترک نمی کرد.(من از مسافرتها زیاد یادم نمیاید چون بچه بودم!) این شعر را هم زیاد میخواند که کمتر از خروسی مباش مشت پری بیش نیست از سر شب تا به صبح شکر خدا میکند. *همیشه میگفت آخوند باید خوشگل و خوش اخلاق و خوش صحبت باشد تا مردم گردش جمع شوند و مثالها و داستانهای زیادی هم در این باره نقل میکرد. به همین دلیل همیشه پسربچههای فامیل را زیر نظر داشت و به پدر خوشگلترینها میگفت خوب است این پسرتان را بگذارید درس طلبگی بخواند(البته این جمله را من با زبان خودم گفتم. چون بی تکلف حرف میزد و با خنده مقصودش را میرساند.) *خودش میگفت اگر میخواهید بدانید اخلاق مردی واقعا خوب است به همسرش مراجعه کنید که آیا دل خوشی از شوهرش دارد یا نه. همسر آیت الله مجتهدی علاقه خیلی زیادی به ایشان داشت و دارد و با وجود مشکل بزرگی که در زندگی داشتند و این مشکل زندگی خیلیها را از هم میپاشد این دو خیلی خوب با هم زندگی کردند و حرفی از آن قضیه جایی نزدند و جز ما که اصل قضیه را میدانستیم کسی خبردار نشد. * پدربزرگ آیت الله مجتهدی، کاشانی بود و یکی از علمای سرشناس آنجا که به تهران مهاجرت میکنند. اما پدر ایشان اهل طلبگی و درس دین خواندن نبود... *در سالهای آخر عمرش رییس جمهور دیدنش رفته بود. بعد از آن که ما برای تازه کردن دیدار خانهشان رفتیم جزییات آن دیدار را برایمان تعریف کرد. نکتهای که باعث شده بود از رفتار احمدی نژاد خوشش بیاید این بود که میگفت زمانی که دکتر اینجا بود، برایش میوه و شیرینی آوردیم اما به هیچ یک لب نزد بعدش گفت کیسهای بیاوردید تا من اینها را خانه ببرم و با خانم بچهها بخورم. حاج آقا رو به مردها میگفت از این اخلاق یاد بگیرید مرد خوب آن است که اگر یک شکلات هم دستش دادند برود و با زن و بچهاش بخورد. نه اینکه شکلات مهم باشد مهم این است که دل خانوادهاش گرم میشود و با همان شکلات خوشحال. این نشان میدهد به فکرشان است و این ارزش دارد. *عیدها که خانهشان می رفتیم از پلههای حسینیه بالا میآمد و دم آشپزخانه روی صندلی می نشست و میگفت به دخترها بگویید بیایند عیدی بگیرند. فقط هم دخترها بیایند!( الحق که عیدیهای چربی! میداد) اما خانمها از اینکه حاج آقا نگاهشان نمیکند سوءاستفاده میکردند وتا آن نود سالهه، یک چشمی رو میگرفتند دانه دانه میرفتند عیدی میگرفتند و دوباره میرفتند ته صف و آن قدر این کار را میکردند که پولهای دست حاج آقا ته میکشید و صدایش در میآمد که حاج خانم ماشاءالله چه قدر دختر توی این خانه جا شده!(خیلی میخندیدیم) *جلسه آخری که آیت الله مجتهدی را دیدم ۳ماه قبل از فوتش بود. یکی از نزدیکان حاج آقا که خیلی با من شوخی دارد و همیشه سرکارم میگذارد، اشارهای به من کرد، چشمکی زد و گفت:حاج آقا فلانی(اشاره به من) کارش خیلی درسته و توپ توپ و نمره بیسته! (من هم هی سرخ سفید میشدم که اینها دیگر چی است بارم میکند!) چندتا سفارش بهش بکن.حاج آقا هم رو به من گفت دوتا سفارش بهت میکنم اگر میخواهی عاقبت به خیر شوی ترکشان نکن. اول نماز اول وقت و دوم.... (که متاسفانه دومی را یادم رفته! از بس که حواسم به آن آدمی بود که سفارشم را کرد و میخواستم از خجالتش دربیایم!) درباره این دو مورد هم چند حدیث و حکایت گفت که باز هم همشان را یادم رفته!
*دور اولی که آیت الله مجتهدی مریض و بستری شد ، آیت الله بهجت برای سلامتیش دو گوسفند نذری فرستاده بود خانهشان و دعا کرده بود که حال حاج آقا خوب شود. خود آیت الله مجتهدی میگفت من رفتنی بودم با دعاهای آیت الله بهجت برگشتم و دعاهای ایشان مستجاب است. از علمای روزگار بیشتر از همه از آیت الله بهجت و مقام معظم رهبری تعریف میکرد. *معمولا حرف سیاسی پیش ایشان زیاد زده میشد که بعله فلان آقا این کار را کرد و شنیدیدم فلان شده و بهمان شده و آن یکی دزدی کرده و...(گمان کنم در وبلاگ قبلیم جایی مفصل به این قضیه اشاره کردم)حاج آقا میگفت آخرت خودتان را به شنیدههایتان نفروشید و حتی پشت آدمهای سیاسی که در معرض قضاوت همه هستند این قدر بیمحابا حرف نزنید و برای خودتان گناه نخرید. اما کو گوش شنوا! پی نوشت: ۱- به یقین اگر زودتر به فکر نوشتن این خاطرهها میافتادم، چیزهای بیشتری یادم میآمد. الان هم نکتههای دیگری به یاد دارم و نمی نویسم چون نصفههایش باید بنویسم بقیه اش یادم رفته یا دقیق یادم نیست! مثل توپیدن حاج آقا به حضرت فاطمی نیا سر روضههایی که میخواند یا ماجرای کاندید مجلس شدن یا دیدار با امام و... که خیلی محو در ذهنم مانده است. ۲-آیت الله مجتهدی کتابی به نام آداب الطلاب دارد که بر خلاف اسمش کتاب شیرینی است و پر از حکایت و شعر و حدیث که به خواندنش میارزد. من هم اولین سالگرد فوتش که به خانهشان رفتم یک یادداشتهایی برداشتم از کتابخانه ایشان،نسخههای خطی، عکسهای قدیمی و ... که فرصت استفاده از آنها را پیدا نکردم و دیگر اینکه خاطره نویسی دقیق نیاز به مصاحبه و گفت و گوی مفصل با اطرافیان آیت الله مجتهدی تهرانی دارد که آن جوری خروجیاش باید کتاب شود نه نوشته وبلاگی! ۳- نگاهی که به نوشته های قبلی وبلاگ انداختم دیدم دست کمی از پیرها ندارم که یک چیز را می گویند و فراموش می کنند و دوباره می گویند! بعضی چیزهای توی این پست تکرار مطالب آمده قبلی است! این تکرار را می گذارم بماند برای آنهایی که آن مطلب ها را نخوانده اند. به فکر افتاده ام مطلب ها را نوتر کنم.. نوشته شده در تاريخ 88/10/09 توسط بارقه
|
نوشته شده در تاريخ 88/10/08 توسط بارقه
|
یادتان است اینجا داستانکی نوشتم که اگر سربند سبز حسین بر پیشانی حر نباشد، خون تازه حر بیرون میزند؟ یادتان است عدهای آمدند اینجا و زنجه موره! کردند که این اراجیف چیست که مینویسی و چرا ما را تخریب میکنی؟ یادتان است نوشتم این پرچم سبز حسین(ع) است که پارهاش کردهاند و مچبند دستشان، همان پرچمی که حسین رویش نوشته بود و حسین یعنی حی؟ آمدند گفتند ما را با حسین (ع) چه کار و چرا بهتان میزنی....حالا تحویل بگیرید! روز قدس جمع مخالف و روزه خوارشان را دیدم که حرفهای امام را مسخره میکردند. چیزی نگفتم. مقابل حرکتهای اندک و بچگانه ۱۶ آذر و ۱۳ آبان در این وبلاگ سکوت کردم (اما جاهای دیگر ساکت نبودم) و چیزی نگفتم چون ارزش گفتن نداشتند چون خیلیها هنوز فکر میکردند اینها اعتراضهای مدنی مقابل نظام است و هزار ان قلت آوردند. اما عاشورا فرق میکرد. عاشورا روز حسین(ع) است. عاشورا خونی است که از زمان شهادت مظلومانه حضرت و یارانش در رگ های پدران و مادران ما جاری بوده و هنوز این خون در رگهایمان میدود. بی احترامی به ساحت عشق (ع) را هرگز نمیبخشم و از سران احمق و ابلهشان که دیگر حتی این برچسبها هم زیادشان است هم همچنین شما برادر و خواهر مسلمان و روشنفکر من که بعد از انتخابات سینه میزدی که بعله مطمئنم در زندانها تجاوز شده یا حضرت آقا بد کاری کرد در نماز جمعه پس از انتخابات حمایت صریح خودش را اعلام کرد و... تو هم مقصری. تو هم عین آن جمعیت نشسته در کوفه هستی که امامشان را در کربلا سر بردیدند. از همهتان دلگیرم... از همهتان که اولین قدم روشنفکریتان را با نسبی دیدن ارزشها شروع میکنید. چند روزی است قلبم درد میکند. از کسانی که به حسین(ع) اهانت کردند هرگز نمی گذرم. از شما که راضی شدید به این اهانت و گفتید این هم یک نوع اعتراض مدنی است و محترم هم نمیگذرم... اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد و آخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله. اللهم العنهم جمیعا پینوشت: ۱- وامحمدا وا محمدا وا محمدا.... 2- ۱۳ آبان سر کلاس بودم و ۱۶ آذر سر کار. فردا درس و کار تعطیل است... از کسانی که به حسین(ع) بی حرمتی کردند یا به آن راضی شدند، انتقام میگیریم... نوشته شده در تاريخ 88/10/01 توسط بارقه
|
یا اباذر النعمتان مغبونتان؛ الصحة و الامان خیلی قبلتر وقتی سلسه درسهای آیت الله مصباح درباره پندهای پیامبر به ابوذر را میشنیدم، این فراز از حدیث را میفهمیدم که سلامتی نعمتی است که تا از دستش ندهیم قدرش را نمیدانیم اما در فهم نعمت امان مانده بودم که چیست و قدر نعمتش دانستن یعنی چه! آیت الله مصباح میگفت امان یعنی فراغت، یعنی اینکه زمان زندگیات دست خودت باشد و قدر دانستش هم یعنی در وقت فراغت قدر زندگی و لحظه لحظههایت را بدانی و استفاده کنی... این نعمت بر من پوشیده بود تا اینکه چند وقتی است فهمیدهام چه گلی بود این فراغت که قدرش نمیدانستم! قدرش را بدانید! پی نوشت: ۱- دفترش را که ندارم اما به یک رییس دفتر نیاز اکید دارم که هر روز بهم یاد آوری کند از میان اینهمه کار ریخته بر سرم، چه خاکی بر سر کنم! ۲- هم کلاسها! امروز به قصد تکهای کلفت، بارم کردند که دیگر مثل احمدینژاد شدهای! (از زور خستگی و بیخوابی و پرکاری). خوشم آمد!
نوشته شده در تاريخ 88/09/24 توسط بارقه
|
گرگها خوب بدانند،
در این ايل غریب
![]() |
|