در پست قبل تقریبا اکثر دوستان سئوالاتی درباره شک پرسیده بودند و خواسته بودند که من منظورم را بیشتر روشن کنم. چون موضوع در ظاهر مقداری پیچیده و مبهم است. سئوال اینه که شک اصولا بده و ما باید هر چیزی را بدون فکر کردن بپذیریم و یا اینکه این شک موضوعیت داره؟؟ اول از همه این موضوع را روشن کنم که شک مورد بحث در قرآن مسلما شک در علوم مختلف نیست چون پر واضح است که کار انسان ها قابل تشکیک و نقد است چون خطا پذیرند. این موضوع اول. آیا منظور قرآن از مذمت شک مذمت عقل است و اینکه خطاب به پیامبر می فرماید شک نکن یعنی تعقل نکن؟؟ این مسئله هم کاملا مردوده چون در حدیثی از پیامبر می خوانیم : کسی که عقل ندارد دین ندارد .
اصولا شک را با توجه به علل اصلی و روانی و مورد مشکوک و همین طور نتایج طبیعی یا روانی آن می توان به دسته های مختلف تقسیم کرد اما چیزی که در بحث های اسلامی مورد نظر ما است سه نوع شک است: 1- شک قانونی 2- شک بیماری 3- شک حرفه ای (به علت پیچیدگی تعریف و مرز بندی این شک ها توضیح تحت الفظی ان ها را به نقل از علامه محمد تقی جعفری در ادامه مطلب برای علاقه مندان می آورم) اینجا هم با زبان خودم توضیحاتی می دهم.
اصولا آدم ها دو دسته اند یک عده در زندگی فقط به دنبال زندگیند، یعنی زندگی برای زندگی و لذت هستند و به فلسفه و هدف و از این چیز ها کار ندارد که اکثر آدم ها در این دسته قرار می گیرند این آدم ها اهل تفکر نیستند و اگر هم اعتقاداتی داشته باشند اعتقاداتی بسیار سطحی داشته که هر طرف که باد بورزد همان طرف خم می شوند اما در این مرحله شدت و ضعف وجود دارد و بسته به شدت باد از پا در می آیند. در مورد همین افراد است که امام علی (ع) می فرماید: "شک حاصل نادانی است ". " هر که از دیدن آنچه در برابر اوست نابینا باشد، نهال شک را در میان دوپهلوی خود بنشاند."
این آدم ها در برابر منافع و تمایلاتشان به دامان شک پناه می برند و برای کارشان توجیه درست می کنند. مثلا اسباب گناه را فراهم می بیند و برای توجیه دست به دامان شک می شود و می گوید اصلا کی گفته که خدا و پیغبری وجود داره و بهشت و جهنمی است. جواب شک اینها مثل جواب شک قوم موسی بود که گفتند به تو ایمان نخواهیم آورد تا خدا را بینیم و در پاسخ صاعقه ای آمد و همه مردند.
دسته دوم که کمتر از گروه اولند اهل تفکرند .اما همین اهل تفکر هم دو دسته می شوند .عده ای از همان اول قدم را اشتباه می گذارند و تا ته راه را کج می روند و در آخر وقتی حسابی در بین هزار راه ها گم و گور شدند به همه چیز شک می کنند و همه چیز را زیر سئوال می برند. اینها به دنبال حقیقت راه افتادند اما به همان مشکلی گرفتار می شوند که دسته اول به ان گرفتار شدند با این تفاوت که گروه اول در چاله افتاده اند و اینها در چاه. و برای این گروه بعد از مدتی شک اصالت پیدا می کند اینها دچار شک حرفه ایند مثال خیلی زیبایی در قرآن در این باره است که مثل تشنه ای هستند به دنبال آب. سرابی از دور می بینند و به دنبالش می دوند به هیچ نمی رسند و یا مثل کسی که در تاریکی مطلق گرفتار شده و هیچ نمی بینند. اینها چون راه را کج رفتند و با خداوند از در بی اعتقادی و مکر وارد شدند چنین عاقبتی هم دارند حضرت علی (ع) می فرماید: هر که در کار خدا گردنکشی کند دستخوش شک شود و هر که شک کند خداوند بر او چیره گردد و با قدرت خود وی را به خواری افکند و با جلال خود وی را حقیر گرداند همچنانکه او در کار خدا کوتاهی کرده بود
. اصولا باید به این نکته توجه کرد که شروع کار شیطان در گمراهی( منظورم آدمهای هم که راه شیطان را می روند هم هست) ایجاد شک و شبهه است و با شک به دلها رسوخ می کند. کمی در باب ماجرای ییرون رانده شدن آدم از بهشت تامل کنید.
دسته دیگر از این اهل تفکر، به دنبال حقیقت هستند و البته از راه از در وارد می شوند و از آنها استقبال می شود ان الذین جاهدو فینا لنهدینهم سبلنا. اینها به اصل معتقدند و به دنبال حقیقت و با ذهن هایی که بیمار نیست به دنبال کشف حقیقتند شک اینها شک قانونی است که اصولا موارد تشکیکشان با ان دو دسته دیگر فرق می کند و پاسخ هایشان هم فرق می کند مثل ماجرای حضرت ابراهیم یا مائده آسمانی برای حواریون. و برای همین می گویند يقينهاى اصيل و مفيد آن سوى پل شك و ترديد قانونى است .
اصولا می دانید فرق شهید با ادم های معمولی در چیه؟؟ شهید کسی است که شک نمی کند زمانی که همه شک می کنند. و برای همین همای شهادت بر شانه هایشان می نشیند.
برای اطلاعات بیشتر در باب شک به ادامه بحث مراجعه کنید
ادامه مطلب
عمو جون این پنبه را از گوشت در بیار . ببین: یقین از حرف های دگماتیست هاست، بی سواد ها از این حرف ها می زنند، در عصر تکنولوژی کسی از یقین سخن نمی گوید، امروز تمام روشنفکران دنیا اهل شکند و به آن افتخار می کنند، بی سواد ها هستند که خیال می کنند به چیزی یقین پیدا می کنند، اگر بروند و درس یخوانند می فهمند که یقینی وجود ندارد. ببین جوری حرف نزن و پا فشاری نکن که بهت بگن جزم گرا و دگماتیست.

دایی جون حالا گوش بده من بگم این دگماتیزم را برات حلاجی کنم.dogmatism در فرهنگ غربی عموما به کسی گفته می شود که بر اعتقادات جزمی تکیه دارد و حاضر نیست دست از آن ها بردارد در حال حاضر به عنوان یک فحش مودبانه کاربرد دارد. اما این ظاهر قضیه است که خیلی ها فقط همین را می دانند اما اگر کمی تحقیق کنید و تاریخ ورود این کلمه را به فرهنگ لغات انگلیسی جستجو کنید حقایق بسیار خوشگل دیگری برایتان رو می شود و خواهید فهمید استفاده این لغت توسط کسانی که سیاست خوانده اند پر بی راه نیست. خلاصه بگویم که این لغت در زمان جنگ جهانی دوم وارد دایره لغات شد و در ان زمان مترادف با فاشیست بوده اما کم کم کاربرد آن عوض شده و در حال حاضر بزرگترین گروه دگماتیست به جریانی مسیحی اطلاق می شود که در سال 1987 شروع شد و با اعتراضات شدیدی نسبت به انحرافات جنسی و رفتار های افراطی ضد مذهب اوج گرفت. جالب است بدانید که دگماتیزم رابطه بسیار مستقیمی با تشکیل دولت اسرائیل و واقعه هولوکاست دارد که یک کتاب بسیار جالب هم در این مورد نوشته شده با نامA Moral Reckoning: The Role of the Catholic Church in the Holocaust and Its Unfulfilled Duty of Repair در این باره صحبت بسیار است و انشاء الله در پست بعدی کل ماجرا را خواهم آورد.
حالا اگر به معنی عمومی که از دگماتیزم برداشت می شود یعنی اهل شک بودن و اینکه هیچ چیز را نمی توان با یقین بیان کرد، بپردازیم در این هم ماجراهای بسیار خوشگلی نهفته است. اولا اینکه انگ دگماتیزم زدن به ملت اولین و اساسی ترین حربه تهاجم فرهنگی است (اگر کسی مایل بود این مقال را مو شکافی خواهم کرد) دوم اینکه اهل شک بودن بسیار بسیار در قرآن و روایات مذموم است. کلمه شک 15 بار در قران آمده. در تمام این موارد اقوام هلاک و گمراه از راه حق را از مردمان نوح و عاد و ثمود و صالح و اقوام پیشین که جز خدا کسی احوال آن ها را نمی داند گرفته تا قوم سبا و یوسف و موسی همه و همه را مذمت کرده و درباره تمام آنان گفته که آنان سخت در شک بوده و اهل شک همانانند که شیطان گمان خود را درباره انها راست یافته و این ها همانانند که در آیات خدا بدون آنکه دلیلی داشته باشند مجادله می کنند و به همین سبب مستوجب غضب و عداوت خدا و مومنان هستند و در مقابل خداوند رستگاران را کسانی می داند که اهل یقینند و حتی در این مورد به پیامبرش هشدار می دهد که مبادا از تردید کنندگان باشد و می فرماید همانگونه که فرمان یافته ای پایداری کن. ختم کلام در جمله حضرت علی است که می فرماید: خوابی که با یقین و باور باشد بهتر از نماز گزاردن با شک و تردید است.
زین پس هم ما را با این کلمات قلمبه غربی نترسانید که بر عکس ما ممکن است خوشمان بیاید. هرچند که از قرآن می آوریم می گویند قرآن بر سر نیزه زده ای و کل ماجرا را از بیخ و بن می پیچانند مثل ماجرای نظر دکتر رامین درباره واژگان قرانی در سیاست و بعد تفسیر بسیار جالب روزنامه های شرق و غرب از این موضوع. جالب است اگر پاسخ دکتر رامین را به روزنامه شرق بخوانید.
حالا که توی بحبهه انتخاب رشته است و بازار مشاوره انتخاب رشته هم داغه گفتم به این بچه هایی که احیانا قصد انتخاب رشته فیزیک را دارند یک سری اطلاعات کاملا مفید بدم که بعدا چهار سال دیگه نیایند و بگند ایها الناس چرا به ما نگفتید. فکر می کنم خیلی خوب باشه که بقیه رفقا هم توی همین فرصت رشته های خودشون را کاملا معرفی کنند.
اولین نکته برای انتخاب رشته فیزیک اینه که باید عاشق باشید. منظورم از عاشق از نوع مجنونشه نه اینکه مثل عشق های امروزی 2 روز باشه که عاشق شده باشید. پس اولین توصیه من به شما این است که اگر صرفا فیزیک را دوست دارید اصلا ان را انتخاب نکنید اما اگه چیزی تو مایه های انیشتن و دکتر حسابی و.. غیره هستید که کشته مرده فیزیک هستید خب راه خوبی را انتخاب کردید .اما اگر مجنون نباشید و وارد شوید در چهار سال اینگونه خواهید دید:
سال اول: احتمالا در برخورد با فیزیک1 و درس های تقریبا آسون خیلی به خودتون اعتماد پیدا می کنید و اصولا می روید دنبال خوشی های خودتون اما عجله نکنید شب دراز است و قلندر بیدار تمام این خوشی ها با اولین امتحان میان ترم و سئوالات بسیار عجیبش روی لب هاتان خواهد ماسید. در پایان ترم با دیدن نمره های 10 و12 بسیار شوکه خواهید شد و احتمالا می خواهید اعتراض کنید اما زهی تصور باطل زهی خیال محال.
سال دوم: پوستتان کلفت شده و به نمره ای زیر 15 عادت کرده اید. اما همچنان به فیزیک علاقه مند و به آینده امیدوارید. در این سال است که چشم فیزیکی در می آورید و در اثر گذراندن درس تحلیلی احتمالا تا حدودی احساساتتان خشک می شود و در برخورد با آدم ها و اشیا دنبال مرکز جسمشان خواهید بود. اگر کمی روحیه خباثت هم داشته باشد بارها تصور خواهید کرد که مثلا اگر فلانی از ارتفاع مثلا 10 متری بیفتد با چه سرعتی به زمین خواهد خورد مقدار ضربه چه قدر خواهد بود و بعد از پاشیدگی و شکست محل مر کز جرم کجا خواهد بود. اگر این آدم هل داده شود چه طور و اگر در هوا بچرخد و ...
سال سوم: اینجاست که اگر واقعا مجنون باشد باز هم پای عشقتان خواهید ماند. معمولا الکترومغناتیس و خصوصا کوانتوم بسیاری از این مدعیان را سر جایشان خواهد نشاند. برای قبول شدن در کوانتوم دو حالت بیشتر وجود ندارد یا اینکه جز دسته عاشقان واقعی باشد و یا اینکه با امداد الهی قبول شوید هیچ گزینه سومی وجود ندارد. اگر شونصد بار کوانتوم را بیفتید و دوباره آن را بگیرید بعد از قبولی اگر از شما بپرسند کوانتوم یعنی چه و بالاخره این انیشتن و پلانک چه کردند هنوز هم واقعا نمی دانید .به احتمال بسیار قوی در پایان سال سوم افسردگی حاد خواهید گرفت اما غصه نخورید بادمجان بم آفت ندارد زود خوب می شید.
سال چهارم :تازه از بعضی از درس ها خوشتون میاد اما کار از کار گذشته بیخ و بن علاقتون را به فیزیک پارسال از دست دادید. در این سال اگر به دانشکده های دیگه سربزنید متوجه می شید که بچه ها و استاد های آنجا چه قدر عجیبند( عجیبی از خودتونه بعدا می فهمید.) در پایان سال احتمالا با یک بحران هویت روبرو می شید احساس می کنید که در سیاهچاله فیزیک گیر افتادید یا باید مجبوری فوق لیسانی فیزیک بخونید و درسهایی که با زور قبول شدید را پیشرفته اش را بخونید یا باید قید چهار سال زندگی را بزنید از اول یک رشته دیگه بخونید و یا کلا بیخیال فوق لیسانس بشد و کلا برای خودتون خوش باشید.

اما با این گفته ها فکر نکنید که فیزیک چیز بدیه ها نه حسن هم داره مهمترین حسنش اینه که واقعا می فهمید علاقتون در چه رشته ای بوده( البته کمی دیر) و دوم به نحو خارق العاده ای حافظتون تقویت می شه (این از عجایب روزگاره فیزیک بیشتر استدلاله اما حافظون تقویت می شه) و خلاصه بگم که استعدادتون توی رشته های علوم انسانی و هنر و یا پزشکی و خلاصه هر رشته ای به جز فیزیک ترقی می کنه به طوری که اگر فقط اراده کنید فوق لیسانس یکی از این رشته ها قبول بشید من با تضمین صد در صد بهتون قول میدم که حتما قبول می شید.
(امیدوارم که با این راهنمایی جامع یکهو همه متحول شده و اون رتبه 1رقمی ها و دو رقمی ها سراغ فیزیک بروند)
سلام
لا تقولن لشای انی فاعل ذلک غدا الا ان یشاء الله و ذکر ربک اذا نسیت و قل عسی ان یهدین ربی لاقرب من هذا رشدا و هیچ وقت درباره کاری مگو که فردا چنین می کنم. مگر آنکه بگویی اگر خدا خواهد و وقتی فراموش کردی، پروردگار خویش را یاد کن و بگو امید است خدایم مرا به چیزی که به صواب نزدیکتر از این باشد، هدایت کند.
ربط این آیه به شروع این وبلاگ این بود که آخرین پستی که توی پرشین بلاگ نوشتم یادتونه؟؟ _ماجرا های من و درس اقتصاد_ و جالب آخرین جمله ای بود که نوشته بودم {این نوشته ها را ادامه خواهم داد. با ما باشد} و این با ما باشید سه هفته طول کشید چون یکهو بساط صفر و یک های پرشین بلاگ به هم پیچیده شد و کار بار ما هم کساد. با این کار من درس بزرگی گرفتم که زیاد روی حساب کتاب های جور با عقل خودم حساب نکنم و هر گاری بدون اینکه اراده خدا پشتش باشد انجام پذیر نیست حتی اگر تمام دنیا جمع شوند و با تمام نیرو بخواهند ان کار را انجام دهند. این قضیه من را به یاد یکی از زیباترین جملات حضرت علی (ع) انداخت که "خدا را به فسخ عزیمت ها و حل مشکلات لاینحل شناختم".
بله بارقه های امید بعد از مدت ها برگشت. البته به لطف خداونددر ابتدا و بعد دوستانی که فراموشم نکردند و دوباره حال و هوای وبلاگ و وبلاگ نویسی را توی سرم انداختند.
این بارقه های امید درست همان بارقه امید قبلی خواهد بود فقط از نوع بلاگفایی. و هر هفت روز به روز خواهد شد. انشاء الله.
راستی خیلی خوبه که نظراتتون را در همین شروع کاری درباره وبلاگ قبلی چه درباره محتوای نوشته ها و چه درباره نحوه نگارش برایم بنویسید. هر چی که باشه نظرات شما خیلی خیلی برای من مهمه و توی نوشتنم تاثیر زیادی می گذارد
فعلا تا مطلب بعدی. انشاءالله

