تبليغاتX
بارقه های امید

بسم الله الرحمن الرحیم

خداجونم خدای خوب و مهربونم سلام. نه یک سلام بلکه هزار و صد سلام.

خداجونم صدامو می شنوی؟ آره می دونم چون تو صدای تمام بچه یتیمان را می شنوی.

خداجونم منم مثل بچه های یتیم دیگر از تو یک خواهش دارم، اگه می شه این آرزوی منو بر آورده کن. چی می شه اگر دوباره من پدر و مادرم را ببینم؟ و روز مادر را به آنها تبریک بگم. حالا باید هر روز برم سر قبرشون و براشون گل و گلاب ببرم. خداجونم چی می شه که دیگه منم مثل بچه های دیگه پدر و مادر داشتم خدا جونم چی می شه که اگر جای پنج شنبه که می ریم سر قبرشون اونا زنده باشند چون که من 2 ساله که طعم محبت را نچشیدم و کسی نبوده که به من محبت کنه حالا اگر پدرم یا مادرم بودند محبت من زیاد بود ولی من حالا هیچ کس را ندارم.هر دوی آنها توی تصادف و آتش سوزی اومدن پیش تو

خدایا به اونا بگو که دلم براشون تنگ شده.خیلی خیلی دوستشان دارم. خدا جونم چی میشه الان که اونا این جا نمی آیند من برم پیششون. خداجونم هر وقت که سر نماز می ایستم پدر و مادرم من را صدا می کنند از ذوق دیدن آنها نمازم را تند تند می خوانم. ولی وقتی به آنجا می رسم زن نا آشنایی است که مدام دخترشو صدا می کنه. من به اون دختر حسودیم می شه. ای کاش پدر و مادر من اینجا بودند اون وقت آنقدر بوشون می کردم که دیگه خوابم ببره و وقتی بلند می شم دیگه اونجا نباشند. دیگه خسته شدم دیگر می خواهم خودم باشم توی خونه خودم و با پدر و مادر خودم باشم و اون وقت هر وقت سر نماز می ایستم دیگه صدای اونا را نشنوم و او نا واقعه ای باشند

خداجونم منو چشم انتظار نکن هر چه زودتر اونا را برام بیار هر وقت تو آسمون نگاه می کنم می گم که الانه که اونا بیان اما وقتی شب نگاه می کنم می فهمم که اونا ستاره شدند و به آسمان رفتند.خداجونم خیلی خیلی  دوستت دارم وبه پدر و مادرم بگو هیچ وقت فراموششان نمی کنم

قربان تمام پدر و مادر های دنیا

--------------------------------------------------

پی نوشت

1- این نامه ستاره است به خدا. ستاره 10 سالشه و توی میان کنگه (یکی از شهر های مرزی سیستان) زندگی می کند.جایی که گرگ(سرپرست بخش ایتام کمیته سیستان) می گوید آمدنتان با خودتان است بر گشت با خدا .ممکنه ناغافل سر از پاکستان در آورید!

1- به خاطر تمام اشکالات لغوی و دستوری معذرت می خواهم به علت حفظ امانت، در نوشته دست نبردم.

2- خیلی خوب است کسانی که توان مالی دارند به مناسبت تولد حضرت زهرا پشتیبانی یک بچه یتیم را به عهده بگیرند.

3-کافی است کمی چشم هایمان را باز کنیم.و درد ها را لمس کنیم.گرگ می گوید بدبختی بزرگ تر توی سیستان گریبانگیر بخش سنی نشین است. این روزها زن هایی با نام معلقه در این مناطق زیاد شده اند(زن هایی که شوهرشان هوس گرفتن زن پنجم می کند و اولی را معلق! می کند)که هر کدام 4-5 بچه قد و نیم قد دارند بدون هیچ سر پناه و پشتوانه ای

4- گرسنگی ، فقر، فساد همه همسایه های ما هستند . کمی دقیق نگاه کنیم.....

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 20:45 | لینک  | 

 

بسیج دانشجویی دانشگاه های تهران/شریف/امیرکبیر/علم و صنعت و علامه طباطبایی نیز در همین رابطه بیانه ی مشترکی را صادر کردند:

هتاكي به مصباح يزدي يادآور هجمه‌هاي گسترده عليه شهيد بهشتي است

 

بسم الله الرحمن الرحيم
و اذا لقوالذين ءامنوا قالوا امنّا و اذا خلوا الي شياطينهم قالوا انّا معكم انّما نحن مستهزءون

 

عجب نيست كه در بحبوحه هجمات فرهنگي به بنيادهاي اسلام ناب محمدي از طرف استكبار و دشمنان قسم خورده ي انقلاب، در داخل مرزهاي ايران اسلامي نيز حنجره هايي تيغ فحاشي و انكار بر روي فرزندان حقيقي روح الله بركشند؛ اين آئين تاريخ است كه مدعيان را بيازمايد و سره از ناسره باز شناسد.

كساني كه صرف همراهي جسماني با خميني كبير، آنان را در زمره مدعيان دروغين انقلاب گمارده بدانند انديشه امام امت نه آنچنان محفوف در پيچيدگي هاي تاريخي است كه نياز به تفسيرهاي منحرفشان داشته باشد و نه آنان تا بحال نشاني از آرمان و دغدغه ي آن يگانه ي دوران داشته اند كه براي جوانان امروز مغتنم باشند.

آقاي محتشمي كه مع الاسف ملبس به لباس روحانيت ايد!
اكنون كه نزديك به بيست سال از رحلت جانگداز امام بزرگمان مي گذرد، هيچ گاه از شما نه سخني شنيده ايم كه بوي شميم خميني دهد و نه خطي خوانده ايم كه اثر ملكوتي او را در دل و جان زنده كند. عجيب است نه آنگاه كه هم بزمانتان خميني را پيوسته به موزه تاريخ مي دانستند خروشيديد ونه آنگاه كه رفقاي حزبي تان فقه را پست ترين علوم خواندند، برآشفتيد. آيا در آن گاه دردناك هيچ احساس خطري براي انديشه امام، غيرت انقلابي تان را برنيانگيخت؟!

آقاي محتشمي!
 خاطره ي تاريخي فرزندان جوان روح الله آنقدر شفاف هست كه سكوت هاي مداوم شما را در برابر تاراج آرمان هاي امام و انقلاب برشمرد.

آقاي محتشمي!
لحن شما آكنده از عصبانيت جاه طلبانه است. چه چيز را از شما گرفته اند كه اكنون اينگونه فرياد مي زنيد؟ اكنون كه رهبر معظم انقلاب اسلامي دولت و رئيس جمهور را اصولگراترين دولت پس از انقلاب خوانده اند و در فقدان علمايي چون استاد شهيد مطهري و علامه طباطبايي، جوانان را به سمت شخصيت هاي درخشاني چون حضرت آيت الله مصباح هدايت كرده اند و شعارهاي انقلاب را زنده تر از گذشته دانسته اند و جهان را تحت تأثير آنها دانسته اند، شما را كدام انحراف از انديشه هاي امام برآشفته است؟ عجيب نيست، جز شما كسان بسياري به فغان آمده اند. همان ها كه از ابتدا ناله هاي خود را در سينه پنهان داشته بودند.

آقاي محتشمي!
فرمايش بلند مقام معظم رهبري در سالروز عروج ملكوتي امام راحلمان را:به شما يادآوري ميكنم: «فمن نكث فانّما ينكث على نفسه». آن كسانى كه از راه انقلاب برگردند، مثل كسانى هستند كه در تابستان روزه گرفته‏اند و تا اواخر روز، روزه را حفظ ميكنند، اما يك ساعت به غروب، دو ساعت به غروب طاقتشان تمام ميشود؛ افطار ميكنند. اين مثل همان كسى است كه از اولِ روز، روزه نگرفته است.»

آقاي محتشمي!
شما روزه خود را شكسته ايد و بارديگر تاريخ انقلاب را سرافكنده يك ريزش ديگر كرده ايد. شما را نصيحت مي كنيم كه به خود آييد و اگر حاضر نيستيد برسر ماجراجوييهاي سياسي كوناه بياييد لااقل از دنياي خود بترسيد كه فرزندان روح الله هشيارتر از گذشته –به لطف و تائيدات خداوند متعال- حافظ انقلاب و آرمان هاي خميني كبير (ره) است.

 انجمن وبلاگ نويسان فرزندان روح الله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبلاگ نویسان فرزندان حضرت روح الله که تا کنون این بیانیه را منتشر کرده اند :

* بچه های قلم* یک احمد * منتظر * خمینیسم* کافه اندیشه* تاملات* نسل بیدار* بیا تا برویم* کیان* به یاد شهدا* مسلمین* خبرنگار مسلمان* رمز دشمن شناسی* آینه* اکینانیوز* خبرنگار اصولگراراهی به آسمان* یا ایها المسلمون اتحدوا* موشک انداز* گام آخر* توقف کنید* روزنامه نگار مسلمان* میهمان دل* کتاب نقد* دفترچه آبی* شاهراه عدالت* ما می توانیم* جورچین سیاسی * دل درد* نگراني* خاك پاي قنبر سيدعلي* يك استشهادي فدايي* دردنوشته هاي دانشجوي مسلمان* لبيك يا حسين* يادنامه* نخلستان* یادداشتهای یک آقازاده* کنایه* دل نوا* عماد* مرصاد* حزب الله می رزمد* خاطرات خوابگاه* مصباح دین* مرصاد امروز* مبارز* براي اولين بار* صعصعه

پی نوشت

------------------------------------------------------------------

به نقل از وبلاگ دست نوشته های یک دانشجو

 

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 21:13 | لینک  | 

بنشین زار زار گریه کنیم                     مثل ابر بهار گریه کنیم

ناله در سینه ها شکست امشب                      دل آیینه ها شکست امشب

از سرم دست بر نمی داری                       آه ای غم چه مردم آزاری

آه یارب چه سخت بود آن شب                       واقعا قحط بخت بود آن شب

حرف دل های تنگ بود اینجا                          صحبت فرق و سنگ بود اینجا

کبک و گنجشک و سار در مات                           اهل بیت بهار در ماتم

شانه و رنج، رنج در بدری                    سینه و داغ، داغ بی پدری

آی سجاده آشنایت کو                        آی گلدسته هم نوایت کو

با غمی دل گذار تنهاییم                       ماو فیضیه باز تنهاییم

بنشین زار زار گریه کنیم                     مثل ابر بهار گریه کنیم

ناله در سینه ها شکست امشب                    دل آیینه ها شکست امشب

پای تقدریر لنگ می شد کاش                  قاصد مرگ سنگ می شد کاش

ای زمین سینه ات کباب شود                  ای اجل خانه ات خراب شود

این چه فصل شراره باری بود              مرگ ای مرگ این چه کاری بود

ای زمین سینه ات کباب شود                  ای اجل خانه ات خراب شود

لحظه ای دست از سرم بردار                    آه ای اشک راحتم بگذار

چرخ این فتنه ها بس است دگر                  از برای خدا بس است دگر

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 22:11 | لینک  | 

ساعت 8 شب مردی با کت و شلوار به دقت اتو شده ،موهای مرتب و کیف سامسونتی کنار پایش، روی یکی از صندلی های مترو نشسته بود... روز خیلی خوبی را پشت  سر گذاشته بود. حالا دیگر  همه به عنوان یک مهندس موفق ، خلاق  و با تجربه رویش حساب می کردند. با خودش حساب کتاب می کرد که اگر از سر و ته مخارج مصالح ساختمان بزند، اگر سر قیمت پایین تری با معمار به توافق برسد اگر....... چه سودی می کند و از این محسابات لذت می برد بعد از این پروژه می توانست آن خانه قدیمی  کنار اتوبان را بخرد و....

دو ایستگاه بعد ،مردی حدودا 25 ساله با یک ساک دستی سرمه ای رنگ کهنه وارد مترو شد لباس های کهنه و کثیفی به تن داشت و کنار مهندس نشست. اگرچه خسته به نظر می رسید اما انگار او هم روز خوبی را پشت سر گذاشته بود. کمی ظاهر مرتب مهندس و کیفی که حالا روی پایش بود را بر انداز کرد و گفت:این تهران هم عجب جای شلوغی است  این همه آدم معلوم نیست از کجا سبز می شوند. توی شهر ما اصلا از این خبر ها نیست. چه قدر همه چیز گران است؟...

مهندس از سر بی حوصلگی نگاهی به مرد انداخت و با سر حرف هایش را تایید کرد. مرد ادامه داد  پدرم  که مرد آمدم سنندج برای کارگری ، اما مگر کار پیدا می شد؟ خلاصه صابر، رفقیم را می گم، گفت بیا باهم بریم تهران .......

مرد همچنان ادامه می داد و مهندس گاهی لبخندی می زد و با جملات کوتاه همدردی می کرد تا اینکه مرد  عکسی را از جیبش بیرون آورد و گفت  تو را به خدا نگاه کن مهندس! قبلا مردم هر چه می گفتند این برج میلاد کج است باورم نمی شد اما خودم رفتم باهاش عکس گرفتم.برای زنم این عکس را می برم. قول دادم یک روز با خودش بیایم تهران و از برج میلاد عکس بگیریم..... حبیب می گوید این برج 1 سال نشده می ریزد اما اصلان می گوید توی کشور های خارجی هم از این برج ها هست 100 سال هم مانده هیچی نشده. حالا مهندس به نظر شما این برج تا یک سال دیگر می ریزد؟

مهندس عکس را از دست مرد گرفت و باتعجب نگاهی به آن انداخت. مرد همراه با دوست دیگرش روی شیب ملایم تپه ای جلوی برج ایستاده بودند و در عکس به او لبخند می زدند.

مهندس خندید و گفت برج کج نیست شما کج ایستاده اید. مرد نگاه عاقل اندر سفیهی به مهندس کرد و گفت: خدا خیرت دهد چه می گویی؟جای من و اصلان کاملا صاف بود. و با اعتماد به نفس ادامه داد برج کج است تازه اگر ما هم کج بایستیم برج که کج نمی شود، می شود؟ مهندس می خواست به مرد حالی کند که اشتباه در ایستادن اوست نه در ساخت برج ،که تلفنش زنگ زد و قیافه اش در هم شد. اول سعی می کرد آرام آرام صحبت کند اما کمی بعد چهره اش بر افروخته شد: آخه مادر من چرا همه اش می گویی مرغ یک پا دارد! نمی شود، به خدا نمی شود..... هر کس باید برود دنبال زندگی خودش... اصلا  خشت اول این بنا کج بود...... و بعد فریاد زد اون بچه به من ربطی ندارد و تلفن را قطع کرد. مرد کنار دستی با تعجب نگاهش می کرد

مهندس سعی کرد ذهنش را مرتب کند  و همه چیز را عادی جلوه دهد برای همین از کیفش کاغذی برداشت و خودش را سرگرم خواندن  کرد. مترو به ایستگاه ترمینال رسید مرد بلند شد دستش را به طرف مهندس دراز کرد و با خوش رویی گفت: اما برج میلاد کج است برادر! مهندس هم لبخندی تحویلش داد . با خودش فکر کرد واقعا به چنین آدمی چه می شود گفت؟

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 15:50 | لینک  |