آمده ام برای عملیات پشتیبانی! البته پشتیبانی از نوع زبانیش. یعنی اینکه وقتی از این اتاق به آن اتاق می رویم و پشت میز نشینان پشت چشم نازک می کنند که " برو فردا بیا و یا پس فردا و یا اینکه قانون قانون است و ما هم معذوریم و مامور! و....."بنا به مقتضیات زمان و مکان همه جوره پشت در بیام!مثلا توی یک اتاق در می آیم که فلانی مریض است و آن هم از چه نوعش و اصلا خدا را خیر می دهد که ما را اینجا می کشانید و جاهایی هم که سنبه طرف خیلی پر است، مجبورم که اسحله سردم استفاده کنم. و خدا را شکر همه این ترفند ها تا این جا جواب داده است.
ایستاده ام کنار یک میز. دو نفر هم کنارم ایستاده اند.2 نفر دیگر هم خیلی مرتب و منظم روی صندلی نشسته اند و چشم به دهان آقای مدیر دوخته اند. البته به نظر نمی رسد که مدیر خیلی رده بالایی باشد اما از یک کارمند جزء قلنبه تر و از یک مدیر کل باد کمتری دارد. نیم نگاهی به کاغذ زیر دستش دارد و نیم نگاهی هم به خانم روبرویش که مدیر فلان دبستان است. هی نچ و نوچ می آورد و از قانون فلان و بهمان می گوید. آن هم با جملاتی به شدت کتابی که نمی شود قورتشان داد و بعد از هر جمله باید کلی فکر کرد که چی گفته است. در این میان، تمام نگاه من به یک ظرف شیشه ای است که روی کتاب ها و کاغذ های کنار دست آقای مدیر جا خوش کرده.ظرف، پر از سوهان های لقمه ای و خوش رنگ رو است. توی اتاق های دیگر خرمای خشک و نقل و شکلات و بیسکوییت و... البته به صورت درباز بود، اما هیچ کدام به اندازه این سوهان های قشنگ که توی اتاق رفاه است چشمک نمی زدند.

سر ظهر است و این سوهان ها بد جوری چشمم را گرفته اند.در حالی که سعی می کنم خودم را بی تفاوت نشان دهم با انگشت اشاره ام با در ظرف بازی می کنم و به آن ضربه می زنم، شاید یواش از جایش تکاه بخورد و دستم به سوهان ها برسد. در این میان گاهی هم سری می جنبانم و بعضی وقت ها که خیلی رگ گردنی می شوم حرفی هم می پرانم که یک دفعه آمپر هیجانم زیاد می شود و هم زمان حرکات دستم هم خشن تر و در ظرف می پرد و صاف می افتد روی جا قلمی روی میز.خودکار ها را می ریزد و بعد قل می خورد و روی کاغذی می افتد که جناب مدیر در حال امضا کردنش است و دستش را خط می زند.نا خود آگاه بر می گردد و من را نگاه می کند .دست من توی ظرف سوهان است. فوری نگاهم را می دزدم و یک سوهان را توی مشتم می گیرم و زود از نظر مخفی می شوم. پشت همراهم مخفی شده ام .هم می خندم و هم سوهان را در دهانم می چپانم. عجب مزه ای می دهد! کم کم خودم را صاف و صوف می کنم و می بینم دو نفر کنار میز هم از سوهان ها بر داشته اند. دوباره جای خودم را باز می کنم و انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته است و یک سئوال به شدت فنی! درباره کمک های معوقه مالی می کنم. جناب مدیر هم امضایی پای ورقه ما می زند و با کم ترین چون و چرایی روانه مان می کند.
کنار در ایستاده ام. و زیر نظرش گرفته ام. بدون اینکه به کسی نگاه کند آرام در ظرف را بر می دارد و روی سوهان ها می گذارد. انگار او یک کار بد کرده است!
----------------------------------------------------------------------------
پی نوشت
البته همه مدیران و کارمندارن را نمی شود به یک چوب راند. واژه های قلنبه و باد کرده نیز فقط جنبه تزیینی دارند! و شامل حال بعضی ها می شود.
به کوچه مان بسپارید خاطرش باشد همیشه در تب و تاب مسافرش باشد
به کوچه مان بسپارید مادرم تنهاست اگر که شد، پسر حی و حاضرش باشد
به شهرمان برسانید راه ما دور است به فکر نام جدید معابرش باشد
پس از سلام بپرسید کوچه مشتاق است که نام کوچک من از مفاخرش باشد؟
پس از سلام بگویید:" روزگار غریب" خدا کند که نفس های آخرش باشد
به خانه مان نرسیدید، نامه بنویسید در انتظار شکوه معاصرش باشد
پلاک بیست و نهم هشت متری شرقی به قاصدک بسپارید خاطرش باشد
.jpg)
پی نوشت
1- وقتی حرف های نگفته زیاد می شود، نتیجه اش سکوت است وشعری که به جای حرف ها می نشیند!
دوستی چیزی گفت! درباره رسیدن به خدا و اینکه از کسی شنیده " من از ریاضیات به خدا رسیدم". تعبیر رسیدن به خدا را زیاد شنیده بودم اما این اولین باری بود که دقیق بهش فکر می کردم. با خودم فکر کردم اصلا مگر می شود به خدا رسید؟ برای به خدا رسیدن ریاضی و فیزیک و شیمی و طبیعت لازم است؟بعدش یاد خودم افتادم .خود 5 سال پیشم. که با معادلات و ریاضیات کلنجار می رفتم و و از حل کردنشان عشق می کردم. انگار که فتح الفتوح کرده باشم.آنقدر کیف می کردم که دلم می خواست در و پنجره و غذا و لباس و حتی آدمها را هم حل کنم. واقعا می شود از 2+2 به خدا رسید؟
ما(این ما ،مای نوعی است) هر وقت کیفمان کوک و همه چیز جور است. بادی توی غبغبمان می اندازیم که: هان دیدی؟! کار خدا بود ها. عجب معادله تمیزی! عجب قانون های مرتبی! چه طبیعت قشنگی .عجب خلقتی !هیچی بی حساب کتاب نیست.دیدی خدا زد پس سرفلانی؟ تا حالا شده وقتی همه بدبختی ها روی سرمان ریخته و از در و دیوار برایمان مصیبت می بارد بگوییم هان! این هم کار خدا بود و این جوری هم به خدا برسیم؟ وقتی سیل و زلزله می آید، آن وقت هم خداشناسیمان باد می کند؟ مگر آنها خلقت خدا نیست؟ اگر به سزای عملمان رسیدیم و دنیا برای ما خوب نچرخید قانون خدا تمام شده؟ ما را چه شده است که گاهی نعوذ بالله خدا را رفیق فابریک خود حساب می کنیم و مثل بنی اسراییل فریاد می زنیم نحن ابناء الله و احبائه و بعد فلم تعذبون بعدش را نمی شنویم

درست که کار خدا همه روی حساب و کتاب است. درست که هر بدی که به ما می رسد از خودمان و نیکی ها از جانب خداست. اما به مرکز این دایره نگاه کنید. به خودمان. به همان منطقی که از 4=2+2 به خدا می رسد! همان منطقی که اگر اجابت نشنویم به زیر و بالای دنیا شک می کنیم و رگ یئوس و قنوط بودمان کلفت می شود.آن خدایی که به ما بهش می رسیم و می گوییم به خدا رسیده ایم چیه؟ چرا خدا این قدر اختصاصی ما شده؟
هر وقت به منطقی رسیدیم که 1=1+1، 1=1+1000 ، n+m=1 ،n*m-c=1 و اصلا هر چیزی را با هر چیزی ضرب کردیم و جمع کردیم و به توان رساندیم و ریاضیاتمان گفت می شود 1، آن وقت شاید اول راه شناختن باشیم. راهی که احدی به انتهایش نمی رسد...

