پیامک را داشته باشید: 29بهمن روز سپندار مزگان(روز عشق ایران باستان) را همانند ایران 3 هزار سال پیش، به جای ولنتاین جشن می گیریم.
ولنتاین برای من همراه زبان انگلیسی و بوی عطر ادکلن و چاکلت می آید!وخاطره درس هایی را زنده می کند که هر سال در کلاس های زبان پس می دادم! آنقدر از ولنیاین و رسم و رسوم آن در کشور های مختلف، خاطره های آدم ها در این روز و تاریخچه اش شنیده ام که می توانم به اندازه یک روضه علی اکبر درباره اش بالای منبر بروم!(مقایسه درستی نیست اما احتمالا درباره ولنتاین گفتنی بیشتر دارم)

ولنتاین هم خوب است و هم نیست اما هر چه باشد از سپندار مزگان بیشتر می چسبد چون سپندار مزگان یک حرکت انفعالی مقابل ولتاین است و همان هایی از جایگزین کردن ولنتاین می گویند که خودشان ولنتاین را جشن می گیرند! نباید فراموش کرد که ایران باستان و رسم هایش چه زمانی بر سر زبان ها افتاد و چه تفکری پشت آن خوابیده و این فرهنگ مقابل چه چیزی علم شده است.سپندار مزگان نمی چسبد چون پدران ما سالهای پیش آن را دور ریخته اند. ولنتاین می چسبد چون هنوز پدران اروپاییش آن را دور نریخته اند. هنوز یک موجود زنده است و آدم ها به جای اینکه بروند با استخوانهای مرده بازی کنند عروسک زنده خارجی در دست می گیرند که اتفاقا خوش رنگ و لعاب هم هست. چه طور ممکن است فرهنگی را دوباره علم کرد که پایه هایش فرو ریخته؟ درختی که ریشه ندارد در خاک جان نمی گیرد. و اصلا چرا انفعال؟ چرا ما هم حرف خارج نشین هایی را تکرار کنیم که که بیرون گود نشسته اند و ایران را ایران میکنند . این سپندار مزگان حرف همان هایی است که هنوز حسرت این را دارند که تاریخ سال به جای 13 با 25 شروع شود! حرف اصلا درباره خوب یا بد بودن ولتاین یا سپندار مزگان! نیست چه آنکه خود پیامبر فرموده است: تهٌادوا تحٌابوا حالا چه بی مناسبت چه با مناسبت.بهتر است قبل از پیدا کردن جایگزینی برای ولنتاین به این سئوال فکر کرد که چرا روز مادر یا پدر که با مناسبت های مذهبی عجین است این قدر ریشه دوانده و همه گیر شده است؟ حتی میان آنهایی که اصلا ادعای دین و مدهب ندارند و آن هم در زمانی که برای همه گیر شدن یک رسم زمان کوتاهی است.
لحظه به لحظه بر افروخته تر می شوند. من هستم میان یک جمع. بعضی چپ چپ نگاهم می کنند بعضی دیگر زیر لب چیزی نثارم می کنند که نمی شنوم. خانمی که قصه نوح را گفته نیم خیز شده تا به قهر برود. روی من به سوی کسی است که دیگر از او توقع ندارم این قصه ها را قبول کند اما خلاف تصورم، در امده به طرفداری که: ببین عزیز من ماها عقلمان نمی رسد. باید مقابل دین خدا ساکت باشیم. می گویم از تو دیگر انتظار نداشتم. تو تحصیل کرده ای. مثلا لیسانس ادبیات عرب داری. و درگوشی ادامه می دهم: بالاخره باید فرقی بین تو و این خاله خانباجی هایی که 3 کلاس هم درس نخوانده اند باشد. بلند جواب می دهد: ببین! من یک مثال برایت می زنم از علامه حلی. اصلا از علامه حلی بزرگ تر سراغ داری؟ من خودم توی حلیة المتقین آن را خواندم و بعد چون عقلم به جایی نرسید و دلیلش را ندانستم قبولش کردم ما باید مقابل اینها سکوت کنیم.توی کتاب نوشته بود مرغ و خروس را قبل از کشتن باید غسل ج... داد تا گوشتشان حلال باشد! می بینی عقل آدم به خیلی جاها نمی رسد!
پخی می زنم زیر خنده. اول خنده هایم آرام است. بعد در ذهنم کشتارگاه های مرغ را تصور می کنم که باید یک نفر را صبح تا شب بکارند و مرغ ها را قربت الی الله غسل بدهد. خنده ام بلند تر می شود. آن قدر خنده ام بلند شده که دلم درد گرفته و به وضوح دشنام هایی را می شنوم که دیگر زیر لب نیستند! تنها کسی که تا الان در این جمع 30 نفری طرفدار من بود در می آید که بابا جان خود علامه حلی گفته من فقط حدیث جمع کردم و کاری به درستی و غلطی انها نداشته ام. کمی خودم را جمع و جور می کنم و می گویم اگر این نقلتان درست باشد، من به خاطر همین حدیث در کل کتاب حلیة المتقین شک می کنم. چون با اعتباری که داشته در عمل کار یک عده آدم دروغ گو و دشمن خدا را در بوق کرنا کرده و رونق داده و اصلا این چه حرفی است که من فقط حدیث جمع می کنم؟ اصلا نشاندن دروغ ها کنار حرف معصوم، نوعی تبلیغ کار شیطان می شود. و این چه عذر بدتر از گناهی است؟ من کل حدیث هایی را به دیوار می کوبم که با عقلم جور نمی شوند و مخالف قرآن هستند! صدای دشنام بلندی از پشت سر می شنوم که خاک بر سرت با این درس خواندت. تو غوره مویز نشده در حدیث ها شک می کنی؟حالا تو برای ما قرآن شناس شده ای؟حدیث به دیوار می کوبی؟آره؟ خاک تو سرت و خاک بر سر کتاب هایی که می خوانی! و این صدا نزدیک تر می شود! بعد درد و سوزشی پشت گردنم حس می کنم و همه چیز دور سرم می چرخد...
![]()
مرد پیری را می بینم که دست هایش به آسمان بلند است، می خواهد نفرین کند. فرشته ای می آید و می گوید 300 سال صبر کن. بار دوم هم همین طور. بار سوم فرشته می گوید درخت خرما بکار خرمایش را بخور و هسته های خرما را دوباره بکار و بعد نفرینشان کن...پیرمرد خسته شده است زیر درخت خرما می نشیند.به خدا می گوید "آن 70 نفری هم که ایمان آورده بودند صدایشان در آمده که تو چه پیامبری هستی؟ 900 سال وعده می دهی و عرضه هیچ کاری را نداری؟" آسمان رعد و برق می زند و یک کشتی به سرعت ساخته می شود. حیوان ها برای سوار شدن به کشتی صف بسته اند. بز می آید و رد شود پیرمرد دستی به پشتش می زند و دمش شکسته و رو به بالا می شود! نوح از گوسفند خوشش می آید آرام پشتش را نوازش می کند دنبه دار و قشنگ می شود! خر بازیگوشی می کند پیرمرد می گوید ای شیطون سوار شو! شیطان هم از فرصت استفاده می کند و سوار می شود! پیرمرد بعدترش هر چه به او می گوید پیاده شو می گوید خودت گفتی ای شیطون سوار شو!...
سیل می آید... ساکنان کشتی مدت ها روی آب هستند. موش ها زاد و ولد می کنند و زیاد می شوند. پیرمرد دستی به پشت گوش شیر می کشد 2 گربه یک دفعه بیرون می پرند و موش ها را می خورند! پیرمرد از این کار خسته می شود و روی عرشه می خوابد. باد می آید دامن پیرمرد را کنار می زند و... عده ای از پسرهایش به او می خندند و خدا آنها را سیاه پوست می کند! بعد آب ها در زمین فرو می رود و سوارهای کشتی، پیاده می شوند. بعدترش فرشته ها پیام خدا را برای پیرمرد می آورند:ای نوح! حالا که نیرو کم داری برای ساختن زمین فعلا با این شیطان یک جوری کنار بیا تا زمین آباد شود و ببینیم بعدش چه پیش آید! فرشته ها بال بال می زنند و به سمت آسمان می روند. بعد آسمان تیره می شود. همه جا سرخ است صدای خنده می آید کسی داد می زند هر کس یک پیاز عکه بخورد بهشت بر او واجب است بعد آدمهایی را می بینم که میان خون و آتش نشسته اند و می نویسند. صدای ویل از آسمان می آید... آن ها می خندند، قلم ها باز هم روی کاغذ ها می لغزند. کتابها را می دهند و پول می گیرند... از آسمان صدای ویل می آید.. یک دفعه خودم را در جمع خانم ها می بینم. باز هم صدای ویل را می شنوم و خانمی که بالای مجلس نشسته است، قصه نوح را تعریف می کند. صدای خنده آن هایی که کتاب را به دست خود و به نام خدا نوشته بودند را می شنوم. حالم از خنده هایشان به هم می خورد. فریاد می زنم: اسراییلیات اسراییلیات.باباجان قصه های اسرائیلی! که یک دفعه چشم هایم را باز می کنم...
پی نوشت
1- خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بعضی تکه ها را حذف کنم. ببخشید اگر رعایت ادب نشده است...
2- اسراییلیات کلمه درستی نیست. هر چه گشتم کلمه درست تری به ذهنم نرسید. اگر سراغ دارید بگویید درستش کنم.

