تبليغاتX
بارقه های امید

درست چهار سال پیش بود.من اصلا طرفدار احمدی نژاد نبودم. تازه طرفدار یک آدم دیگر بودم! خلاصه یک جلسه دکتر به دانشگاهمان آمد. دوستان هم تقریبا کشان کشان من را بردند.من هم با عکس بزرگ نامزد رقیب رفتم و وسط شونصد تا طرفدار دکتر نشستم! (این تعصب های جاهلیت چه ها که با آدم نمی کند) صم بکم و گارد گرفته. تا اینکه آمد. از میان جمعیت راه باز کرد و از پله های سالن پایین آمد. هر چند پله می ایستاد به طور اتفاقی با آدمی که روبه رویش بود سلام و علیک می کرد. یکی از آنها هم ما بودیم. اولین واکنش من این بود: ای ووی چه آدم با شخصیتی!

جمعیت داخل سالن در این 2 ساعت صحبت، در حال انفجار بود. از بس هیجان داشتند. عکس نامزد رقیب هم کم کم از دستم می سریرد و آن زیر ها قایم می شد! کمی که به پایان برنامه مانده بود، برگزار کننده های جلسه سراغ 5-6 نفری رفتند و از آنها خواستند در این 1 ماه باقی مانده برای ستاد فعالیت کنند. یکی از آنها هم من بودم. البته نمی دانم روی چه حسابی بین آن جمعیت انتخاب می کردند. من  هم فعالیت توی ستاد را قبول نکردم! یادم می آید با خودم گفتم: حالا گیرم طرفدارش شدم. توی این زمان امتحان ها بی خودی چرا اینقدر وقت بگذارم. من که می دانم رای نمی آورد...

خب البته بعد از یک هفته از این حساب و کتاب خودم پشیمان شدم و همراه اطرافیان جایش یک کار جالب کردیم. ما که نمی توانستیم با این طرفدار های کاندید های دیگر دهان به دهان شویم. زشت بود.نه پولی برای تبلیغ داشتیم و نه جایی. تا اینکه فکری به ذهنمان رسید. چند تا پسر بچه 9-10 ساله جمع کردیم. حسابی هم پر شان می کردیم که چه بگویند و چه طور رفتار کنند. خلاصه سوار ماشین می شدیم و توی تهران و اطراف آن می چرخیدیم و اینها هم عکس احمدی نژاد به دست با ملت حرف می زدند داد می زدند که حاجی فقط احمدی.خیلی خنده دار و بامزه شده بود! تازه بعد از مدتی خودشان اینقدر زرنگ و خلاق شده بودند که در حرف هایشان می ماندیم که از کجا یاد گرفته اند و جواب طرفداران نامزدهای دیگر را چه طور در آستین دارند. برای استفاده از این گروه تبلیغی، فقط باید به شکمشان می رسیدیم!

وقتی هم نتیجه ها مشخص شد کیکی گرفتیم و جشن گرفتیم که بعله به خاطر زحمت های شما دکتر رییس جمهور شد. چه ذوقی می کردند... خلاصه بعد از انتخابات از همین بچه های فسقلی چنان خروس جنگی هایی ساخته ایم که سر دکتر کتک کاری هم می کنند! تا آنجا که اگر گاهی ما هم حرف هایی بزنیم و دل خوشی از اوضاع نداشته باشیم، این نیم وجبی ها که الان چندان نیم وجبی نیستند برایمان شاخ می شوند!

پی نوشت:

1-  این پست را نوشتم چون عده ای می پرسیدند به کی رای می دهم. رای من آشکار است. مخفی هم نمی کنم.

2- طرفداری ما از دکتر دلیل بر نداشتن ضعف نیست. احمدی نژاد یک کلام است و اطرافیانش هم، هم قد و قواره اش نیستند. اما خوبی هایش بسیار می چربد.

3- این بود خاطره انتخاباتی ما!

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 11:49 | لینک  | 

 

شاید این دفعه بیایی و زمین تر باشد       حال این مزرعه سوخته بهتر باشد

شاید این بار که از شهر می آیی در ده      خاک آبستن یک حاصل دیگر باشد

مردم از بس که برای تو نوشتم برگرد         فقط ای کاش که این دفعه آخر باشد

شاید این بار خدا خواست و تا برگشتی        صبح با چادر گل دار دم در باشد

مردم از بس که خبر های بد آورد کلاغ      بزند پشت در این بار کبوتر باشد

 

پی نوشت:

1-این شعر قشنگ را خانم پانتا صفایی بروجنی سروده و در کتاب گریه های حوا چاپ شده که مجموعه بسیار قشنگی است.

2-می خواستم یک مطلب بنویسم با عنوان:جناب سردار شهیدان چک سفید امضای شما نیستند! اما ننوشتم. نوشتن اینها عین تف سر بالا می ماند!(ببخشید عبارت بهتری واقعا به ذهنم نمی رسد) این ماجرای سردار ... چند وقتی است، واقعا اذیتم می کند. یعنی انتظار نداشتم آدمی با این سابقه و آن فداکاری ها در جنگ این طوری از آبروی شهیدان خرج کند. دلم می سوزد. چه قدر هم سر  خاطره های نگفته اش از خرمشهر زحمت کشیده بودم. آدم می ماند چه کند و چه بگوید! آخر جناب سردار  شما دیگر چرا؟

3-دلم شدید گرفته است. اما نه از پی نوشت دو

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 13:56 | لینک  | 

*حاشیه خیلی جدید تر: ظاهرا گروه هنرمندان کویری از یکی از بند های حاشیه من دلخور شده و اعتراض کرده بودند که گروه ما زیر سئوال رفته است و این یعنی همه ما ...

توضیح اضافه اینکه آن حاشیه اولا یک موضوع شخصی بود و من گفتم یک نفر این حرف را زده است.دوما  اگر مسولان برنامه این حرف را عملی کرده بودند و من اینجا می گفتم برای خودم بدتر بود.  آن دوست عزیز یک حرفی زد من هم حرفم را زدم . ضمنا دوستان توجه داشته باشند همان طور که آنها در هنرشان آزادند من هم درنوشتنم آزادم. آدمیزاد هم خودش را با چیزی وفق نمی دهد که مخالفش است  !

به هر حال دوستان اگر برداشت نادرستی از آن حاشیه داشتند عفو بفرمایند. در ضمن توجه کنند من درباره خیلی چیزها قلمم را غلاف کردم و ننوشتم که می توانستم بنویسم آن هم درجاهایی که خیلی بیشتر از این وبلاگ فسقلی برد داشت. دلیل آن هم این بود که  اصلا برای این حواشی همراه گروه نبودم اصل کار هنری گروه مد نظرم بود که هدف خوبی داشتند و کارهای خوبی شد و درباره همان ها هم می نویسیم و اتفاقا از کارها هم در هر محفلی بنشینم تعریف می کنم. این دوست عزیز هم اگر محبت خود را در جمع نشان نمی دادند من هم مجبور به افشای دلیل اصلی آن که روز قبل اتفاق افتاده بود در صحنه وبلاگی نمی شدم!

 

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 17:24 | لینک  |