تبليغاتX
بارقه های امید

چرا اصرار می کنی بنویسم؟ قبلا هم گفته بودم من درباره چیزی نمی نویسم مگر اینکه درباره اش موضع مشخصی داشته باشم. یا آن قدر از چیزی یا آدمی بدم آمده باشد که بخواهم گردنش را بشکنم یا اینکه آن قدر خوش خوشانم باشد که بخواهم بر عرش اعلا بنشانمش! حد وسطی ندارد. حد وسطش می شود نوشته های دیگرم که با بیشترشان قهرم. اما این بار قصه اش فرق می کند. قصه اش آن قدر غصه داشت که قلمم را شکستم. حداقل برای مدتی.

آخر چرا اینقدر اصرار می کنی بنویسم؟ می خواهی بنویسم و رد اشک را از پشت این صفحه که به آن خیره شده ای روی صورتم ببینی و عیدت را تلخ کنم؟ من این بار خیلی ناراحتم. تا به حال داغ پیشانی اسب ها را دیدی ای که تا آخر عمر آنها را انگشت نما می کند؟ الان از آن داغ ها به دلم است از آن داغ هایی که هیچ وقت از دل آدم پاک نمی شود. مثل داغی که هزار و 400 سال است برایش سینه می زنیم و دلمان خنک نمی شود. مثل بغضی که با هزاران بار خواندن اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک، هنوز ذره ای باز نشده است...

اصلا انگار کن حسین (ع) را جلوی چشمانم سر بریده اند. انگار کن گریه های فرزندان زهرا پشت جنازه اش را دیده ام و من فقط نگاه کرده ام...چه طور می توانم بنویسم؟ ننوشتم چون مبهوت مظلومیت مانده انم. مبهوت تنبلی و کم کاری خودمان. تو چه قدر از مظلومیت می دانی؟ مظلومیت خاندان پیامبر را در این دوران دیده ای؟ گمان می کنی سب علی بر منبر ها تمام شد؟ گمان می کنی نسل آدم هایی که از آبروی پیامبرت خرج می کردند تا  پیاز عکه بفروشند بر افتاد؟ من مظلومیت را دیدم و مقابل این صفحه از شدت تاثر ساعتی گریه کردم. آن قدر که چشم هایم سرخ شد. آن قدر که دلم نمی خواست جایی را ببینم. تو اگر جای من بودی و می دیدی پیامبرت را -همانی که هر بار  اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم می شنوی یا می گویی ته دلت می لرزد- مسخره می کنند، دشنام می دهند و در اندازه پلید ترین آدم های روی زمین پایین می آورند ، باز هم ساکت می نشستی؟ تو اگر کتابت را، قرآن عزیزت را، همانی بارها در گوشت خوانده است: " و یریکم آیاته فای آیات الله تنکرون" را مقابل چشم هایت پاره پاره می دیدی و دست آویز طعن و جعل، باز هم مرا سرزنش می کردی که چرا اینقدر ناراحتم؟ باز هم توقع داشتی بنویسم؟

من دیدم. قرآن پاره پاره را دیدم. پشت همین صفحه ای که در هر ثانیه هزاران بار به رویم چشمک می زند. من کاریکاتور های سریالی از قرآن را دیدم. در یکی از سایت های خارجکی. سوره های قرآنم، قرآنت، قرآنمان را کارتونی دیدم. تحمل من فقط به دیدن سوره تحریم رسید. وصفش نمی کنم. آن قدر بد بود که شد یک گلوله آتش. هر روز هر لحظه در گلویم شعله می کشد. امروز بیشتر به یادش هستم و داغش تازه تر. با هیچ آبی نتوانسته ام خاموشش کنم. کاریکاتور های دانمارکی را از پیامبر دیده ای؟ همانی که همه جوشیدند و وا اسلاما سر دادند؟ اینها هزاران بار بدتر. گوشه ای را می گویم. نقاشی پیامبرت را کشیده اند. خشن و... آیه به آیه سوره تحریم را همراه کارتون ها آورده اند. سوره تحریم را چند بار خوانده ای؟ ای پیامبر! چرا برای خشنودی همسرانت چیزی را که خدا بر تو حلال کرده حرام می کنی؟... می دانی قصه این سوره برای غیر مسلمان ها چه شده و تصویرش چگونه؟ چشم پیامبرت، همان رحمة للعالمین را دنبال زنان کشیده اند که همسر خودش را بیرون می فرستد تا با زنی دیگر ... و بعد ترش خیلی بدتر است. من حتی خجالت می کشم برای تو از تصویرها بگویم. فقط نشستم و بر این مظلومیت گریه کردم. تو ندیدی مظلومیت را، تو ندیدی قران پاره پاره را، وگرنه من را سرزنش نمی کردی...

پی نوشت

این تصویر ها را حدود یک ماه پیش دیدم. در خوف و رجا بودم که بنویسم یا ننویسم. چون نوشتن از این چیزها باعث تبلیغ و کنجکاوی بیشتر می شود. سال گذشته یکی از سربازان گمنام امام زمان! از نوع اینترنتیش را می شناختم. خوراکشان هک سایت های اسلام ستیز بود.این مدت دنبال آدرسش می گشتم. پیدا نکردم. می خواستم این مطلب را همراه خبر هک شدن سایت بنویسم که نشد! دیدم کاریکاتور ها ادامه دارد. روز مبعثی دلم آتش گرفته... پس نوشتم.

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 17:26 | لینک  | 

1-در بحبحه آن شلوغی ها و درگیری ها عده ای در میدان روستا جمع شده بودند. می گفتند "تا تهران که بیشتر از یک ساعت راه نیست، می رویم و طرفدارهای موسوی را می کشیم! کشورمان را به آشوب کشیدند." چند نفر از سرشناس های روستا آمدند و صحبت کردند که فعلا بنشینید سرجایتان. مملکت نیروی انتظامی دارد. تقریبا آرام شدند اما خیلی سخت است دیدن بهایی های روستا که راست راست راه می روند. علنا فحش می دهند و در درگیری ها به تهران  لشکر می کشیدند و همراه 100 نفر هم مسلک های دیگرشان در آن منطقه، می رفتند و می سوزاندند و می شکستند.(عذاب خدا صبح و شب بر شاه می رسد اما خدایش تنش را روی ویبره بگذارد که بهایی ها را این طور چاق و ثروتمند کرد. هنوزم که هنوز است بعضی بچه مسلمان ها برای پول تا کمر جلویشان خم می شوند. سر هر افتضاحی که پیش می آید، ته دمشان پیداست)

2-محمدرضا زائری توی وبلاگش سر جریان های اخیر حرف خوبی می زد به عده ای از دوستان. می گفت شما می خواهید حمایت هم بکنید با کامنت خصوصی و یواشکی می کنید؟ حکایت ما هم همین است. ما همه جوره چوپ حمایتمان را خوردیم. چه در بیرون و چه در اینجا. فقط لا به لای کامنت هایی که اینجا نوشتند و مطلب هایی که توی وبشان عیله من نوشتند، بگردید و ببینید مدعیان عقل و صلح و عشق و آزادی چند تا فحش داده اند. رسما به محاربه دعوتم کرده اند! دوستان هم می گویند چه مرضی داری که می نویسی تا فحشت دهند. بروید و پست عکس پسران رهبری را ببینید تا تواستند در این مدت فحش داده اند! فحش ها را پاک نکردم جوابشان را هم ندادم. چون بر رخ آفتاب گرد نمی نشیند.

3- امام می گفت کاری نکنید که روشنفکریتان شما را از مردم عقب بیاندازد. روشنفکر نماها! این قدر مردم را تحقیر نکنید. قرقره کردن حرف هایی که توی کتاب های علوم سیاسی خوانده اید و از 4 تا مصاحبه یاد گرفته اید هنری نیست. من سر جمع، روی این حرف ها 2 ریال هم حساب نمی کنم. بعد از انتخابات دیگر از دیو و ددهایی ملولم که چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون دارند. انسانم آرزوست! چاره اش هم سفر بود و هست. دور از سر و پز دیگر پایتخت نشنین ها. دقیق می شوم در کارهای کسانی که از این اداهای شهری ندارند. خودشان هستند. برچسب عوام الناس خورده اند اما از صدتا روشنفکر نما بیشتر می فهمند. خیلی بی انصافند آنهایی که می گویند این مردم نفهمیدند و رایشان را با سهام عدالت خریدند. یک پیرزن بی سواد خدا را در چرخ نخ ریسیش می بیند و  بعضی از دوستان تحصیل کرده، زمین و زمان را بهم می دوزند و خدایی سرشان نمی شود. بعد از انتخابات مردم کشورم را بیشتر دوست دارم...

4- روشنفکر نماها! در تعریفتان از مردم، تجدید نظر کنید! سفر کنید و برای خداوندی که شما را آفرید مقابل همه فروتن باشید. حتی بی سواد و کثیف و فقیرشان. آن زمان است که می بینید بدنه مردم چه می خواهند و چه می گویند، نه زمانی که با اینترنت و شبکه های ماهواره ای یا حتی تلویزیون خودمان در جست و جوی مردم هستید و باور نمی کنید 24 میلیون رای از کجا آمد.

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 18:8 | لینک  | 

می گفت: "24 خرداد چهلم مادرم بود. بعد از مراسم همه خانه مادرم جمع شدیم. شوهرم تلویزیون را روشن کرد تا سخنرانی احمدی نژاد را در جمع طرفدارانش در میدان ولی عصر ببیند. بقیه هم تقریبا ساکت نشسته بودند. بعضی زیر لب چیزی می پراندند. به خصوص پسر خواهرم که از اول حمایل بسته، نشسته بود. تا اینکه احمدی نژاد گفت این عده ای که به خیابان ها ریخته اند و خراب کاری کرده اند، خس و خاشاکند و مردم عادی نیستند. با این حرف پسر خواهرم مثل ترقه از جا پرید و گفت این به ما گفت خس و خاشاک!این به ما گفت خس و خاشاک! تلویزیون را خاموش کنید من دیگر تحملش را ندارم. شوهرم گفت بنشین سر جایت. مگر تو ریختی توی خیابان و خرابکاری کردی؟ با شماها نبود. پسرک باز بالا و پایین پرید و به طرف تلویزیون خیز برداشت و خاموشش کرد.

شوهرم کفری شد که 30 تا بزرگ تر نشسته اند و آن وقت تو جوجه... رفت و حسام را کنار زد و تلویزیون را دوباره روشن کرد. در این میان شوهر خواهرم از جا پرید که آی بچه من را هل می دهی؟ آمد و محکم زد تخت سینه شوهرم و گفت از آن رییس جمهورتان گرفته تا خودتان از دم مزخرف و خشنید! بچه راست می گوید.. این را که گفت شوهر من هم به طرفش پرید و عین خروس جنگی به جان هم افتادند. 30 نفر مرد حاضر در جمع هم از داماد ها و باجناق ها و عمو ها و دایی ها و پسرانشان و دامادهایشان، نصف شدند طرفدار احمدی نژاد و نصف دیگر طرفدار موسوی. زدند و خورند. همدیگر را می زدند ها...! ما هم گریه می کردیم و از وسط معرکه آنها را بیرون می کشیدیم که باباجان مثلا چهلم مادرمان است. شماها تا حالا دست روی هم هم بلند نکرده اید. بس کنید. اما اصلا فایده نداشت. وقتی حسابی همه هم را خوب زدند هر یک دست زن و بچه اش را گرفت و به قهر از طرفداران طرف مقابل از خانه مادرم بیرون رفت. ما ماندیم و یک خانه به هم ریخته و شکسته و آدم هایی که دیگر حاضر نبودند حتی روی دیگری را ببینند..."

پی نوشت:

1- از برکات آقای موسوی همین بس که برادر را با برادر دشمن کرده و بذر کینه و نفرت در دل ها کاشته و تفرقه انداخته است و این از همان اولش پیدا بود. مظلوم نمایی پی در پی، تخریب وجهه رقیب، تهمت زدن و دروغگو خطاب کردن احمدی نژاد، دامن زدن به بد بینی و بی اعتمادی همه از شاهکار هایش بود! (این را هم ببینید کلکسیون توهین‌های مدعیان اخلاق به منتخب مردم: دولت دیکتاتور، فرعونی، طاغوت، تروریست، متحجر، نکبت، قرون وسطایی، عصر قجری، دروغگو، رمّال، عبوس، هتاک و …)کسی نبود بپرسد عمو جان غیر از اینکه رقیبت بد و اخ است و نان و پنیر گران شده (انگار قبلا نمی شد!) خودت چه کاره ای؟ اصل حرفت؟ بگذریم گذشته است...

2-اتفاق های بعد از انتخابات باعث شد خیلی ها بسوزند. موسوی هم وجهه خودش را سوزاند. طوری که رسما مقابل رهبری ایستاد و حامیش شده است اوباما که دیگر ازش نام می برد و رسما حمایتش می کند.(جای امام خالی که دوباره در گوش حضرت بخواند اگر دیدید آمریکا و انگلیس از شما حمایت می کنند بدانید کارتان اشتباه است. جایش خالی که بگوید تو غلط می کنی که قانون را قبول نداری قانون تو را قبول ندارد) سایت ها و شبکه های طرفدارش هم آن قدر به پیسی افتاده اند که استراتژیشان شده بادکنک هوا کردن و چراغ های ماشین را در روز، روشن گذاشتن! و گمان می کنند آن قدر زیاد هستند که با کشیدن پول هایشان از بانک های دولتی حکومت ساقط شود! دیگر طرفدارانش و خودش به طریقی ملایم تر همان حرف های تکراری سلطنت طلب ها را بلغور می کنند که آی این حکومت آخوند ها را ساقط کنید که دست هایش در خون است!

3- ما خیلی متاسفیم که خیلی ها از طرفداری چپ سنتی در این غائله به خارج از حاکمیت ها پیوستند. از آن بیشتر متاسفیم که بیانه های موسوی و نوشته حامیانش در سایت هایی مرتب به روز و داغ می شود که تا قبل از انتخابات، جای این خبر ها را خبر ها و تصویر های ... گرفته بود! حالا بروید و خبرهایتان را داغ کنید!

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 13:25 | لینک  |