فقل تعالوا ندعوا ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکذبین
پس اگر باز با تو جدل کردند پس بگو ما با فرزندانمان و زنانمان و نزدیکترین کسانمان می آییم و شما با فرزنداتنان و زنانتان و نزدیک ترین کسانتان بیایید. سپس با تضرع از خدا بخواهیم دروغگو را لعنت کند.
روز مباهله نیست. اما من هر وقت این آیه را می خوانم کیف می کنم. بیشتر از هر آیه ای که به علی (ع) مربوط می شود. در معنی کلمه انفسنا آمده است: جان هایمان، نزدیک ترین فردی که عین جان ماست و اگر در معنای آیه و افرادی دقیق شوید که از خاندان پیامبر به مباهله رفتند، می بینید منظور از جان پیغمبر همان علی (ع) است که در همه تفسیرها هم به آن اشاره شده است.
علی جان پیغمبر بود و این زیباترین کلمه و تعبیری است که من را محظوظ می کنم. چیزی بر جمله ها اضافه نمی کنم، مبادا از لطافت تعبیرش کم شود...
مدتی شاهرود مهمانشان بودیم. مردک اول کاری نه گذاشت و نه برداشت و در گوش پدرم خواند: ما به زن ها اصلا رو نمی دهیم. پدر زنم از ازدواجمان تا الان که 5 سالی می شود 1 بار خانه مان آمده و مادر زنم هم 3 بار! بعد ترش دیدم که هی این برادرها می نشستند و بلند می شدند و می گفتند ما در فامیلمان 1 گاو می گیریم و یک گاو می دهیم! منظورشان ازدواج های فامیلیشان بود و معلوم نبود میان این گاوها خودشان دیگر چه موجودی بودند! حیف مهمان بودیم...
سر سفره صبحانه و ناهار و شام هم به هر چیز خوشمزه ایمی گفتند مردانه! مثلا پنیر محلی ای خیلی خوشمزه ای داشتند. من نظیرش هیچ جای ایران ندیده ام. برادر بزرگ تر می گفت این پنیر مردونه است و دستی به ریش های عمری اش می کشید و غش غش می خندید. به چیزهایی هم که خیلی خوب بودند، یک پسوند آمریکایی می چسباند. مثلا می گفت دستمال یزدی مردونه آمریکایی! و بیشتر غش غش می خندید! زن ها هم عین موش! همه این وضع را قبول کرده بودند. دختر کوچک خانه شان که خواهر همین مردک مذکور بود، نشسته بود خانه به خیاطی. پرسیدم چرا درس نخواندی؟ گفت اووووو زمان ما درس خواندن دختر بد بود! دخترک یک سال کوچک تر از من بود...
بامزه ترین نکته این خانواده هم داشتن 2 تا مامان بود. مامان بالایی و مامان پایینی. حضرت اجل، مرد خانه! خودش را هفته ای، بین مامان ها تقسیم کرده بود! خوشمزه اینکه یکی از فامیل هایشان 4 تا مامان در یک خانه داشتند! مامان، مامان کناری، مامان بالایی و مامان پایینی! انگار ما را برده بودند سفر شکر نعمت به جای آریم!
یاد سفر دیگری افتادم. سال ها پیش بود...شب، خسته و کوفته به روستایی رسیدیم. شنیدیم از بلندگو های مسجد ندا می دهند خانم ها بیایید مسجد، غذا! وای چه قدر خوشحال شدیم! گمان کنم محرم بود یا یک مناسبت مذهبی! راهمان را کشیدیم و به مسجد رسیدیم. خادم مسجد عین پلنگ بیرون پرید و ما را به داخل مسجد راهنمایی کرد. اما نه طبقه بالا و زنانه بلکه طبقه پایین و آشپرخانه! که بعله تشریف آوردید، بفرمایید ظرف های مراسم را بشویید! که صدایمان در آمد. حضرت خادم هم چوبی برداشت و افتاد دنبالمان که چه معنی دارد زن در مسجد غذا بخورد! و درآمد که پشت بلندگو می گفتیم خانم ها! مردها غذا را خورده اند خجالت بکشید بیایید ظرف ها را بشویید!

پی نوشت:
1- نتیجه اخلاقی اینکه وضع خانم ها خیلی جا ها بد است طوری که آدم دلش می خواهد چشم بعضی ها را در بیاورد اما راه حلش این نیست که از آن طرف پشت بام بیفتیم.( قابل توجه بعضی ها که این چند وقته هی فمینیسم فمینیسم در گوشم می خوانند! مفت خودتان! توی دهنتان نزدم خیلی است)
2- نتیجه سیاسی اینکه بسیار بسیار از رای نیاوردن 2 وزیر زن خوشحال شدم. حیف آقای هلو که جانشینش رای آورد!
3- آقای دکتر رییس جمهور! ما این سه وزیر زن را هم می گذاریم به حساب موج سواری حساب شده تان.( اصلا هم با موج سواری ها مخالف نیستم! بلکه لازم می دانم) اما با این کارها وضع زنان کشور ما درست نمی شود. به شخصه هم دیده ام که با زنان در پست های بالای اجرایی نمی شود کار کرد از بس مشتشان را سفت می بندند!
4- همه این حرف ها کنار. اما من اگر وزیر شوم قول می دهم یک تحول قلنبه در ارشاد و روزنامه جات! به وجود بیاورم...
5- راستی عجب خواننده های کار درستی اینجا دارد! همان روزی که اینجا نوشتم دعا کنید مرض رخوت قلمی ام شفا بگیرد، شبش شفا گرفتم! پس در این روزها و شب ها التماس دعای همه جانبه دارم...

دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم
که در حضور خدا روسپیدتر بشوم
بُریدههای من آنسوی عشق گُم شدهاند
خدا کند که از این هم شهیدتر بشوم
که ذرههای مرا باد با خودش ببرد
که بینهایت باشم، مدیدتر بشوم
به جستوجوی من و پارههای من نروید
برای گُمشدة تن، پی کفن نروید
به مادرم بنویسید جای من خوب است
که بینشانه شدن، در همین وطن خوب است
در این حدود، من پارهپاره خوشبختم
در آستان خدا، بیکفن شدن خوب است
همیشه مهدی موعود در کنار من است
و دستهای اباالفضل سایهسار من است
خدا قبول کند اینکه تشنه جان دادم
و کربلای جدیدی نشانتان دادم
به جستوجوی من و پارههای من نروید
برای گمشدة تن، پی کفن نروید
میان غُربت تابوتها نخواهیدم
به زیر سنگ مزار ـ ای خدا! ـ نخواهیدم
منم و خار بیابان که سنگ قبر من است
دعای حضرت زهرا، مزید صبر من است
خدا که خواست ز دنیا بعیدتر بشوم
که زیر بارش سُرب و اسید، تر بشوم
خودش به فکر من و تکههای روح من است
دعا کنید از این هم، شهیدتر بشوم
پی نوشت:
1- شاعر این شعر خانم سودابه مهیجی است . این شعر و پست از تاثیرهای برنامه نیمه پنهان ماه است!
2- نویسنده این وبلاگ هنوز زنده است اما به مرض رخوت قلمی دچار شده که منحصر اینجا نیست! کلا این آدم تعطیل شده است. برای شفایش دعا کنید!
3- من بالاخره به فیزیکی ها ثابت کردم که می شود از سیاهچاله هم در آمد. من بالاخره در آمدم! چند روزی است هی راه به راه با خودم ذوق می کنم!

