آن روزها اصلا نمی دانستم چه کرده و چه خوانده. اصلا در بند این نبودم که بدانم سال 60 پزشکی دانشگاه تهران قبول شده و به خاطر جبهه همه چیز را حتی درسش را به امان خدا رها کرده و رفته تا کنار بقیه بجنگد. دنبالش نبودم که بدانم بعد از جنگ لیسانس و فوق لیسانس مدیریت دولتی را از دانشگاه تهران گرفته و پشت بندش هم دکترای مدریت استراتژیکش را. اصلا برایم مهم نبود. دورا دور شنیده بودم رییس اداره فرهنگ ستاد مشترک سپاه شده ولی آن هم برایم مهم نبود. چه آنکه آدم ها با مسئولیت ها و لقب های دهان پر کن تر می شناختم که نماز پشت سرشان هم من را به شک می انداخت!
این یکی فرق می کرد. حسین اسکندری را می گویم. همانی که گاهی قبل نامش حاج و دکتر و حجت الاسلام والمسلمین و بعد فوتش پیشوند شهید می چسبید اما خودش دربند این پسنودها و پیشنوندها نبود. من هر شب و اگر خانه بودم هر روز به عشق چند رکعت نماز با سر به طرف مسجد می دویدم. تنها من نبودم. اذان تمام نشده مسجد پر بود و از دختر و پسرهای جوانی که هر شب می آمدند و هر شبش جایی برای سوزن انداختن نبود. اولین باری که پشت سرش نماز خواندم سال 78 بود و به رکعت سوم نماز عشا رسیدم. یادم می آید سه سلام آخر نماز را همه نمازگزاران مسجد با هم بلند می خواندند و طنینش چنان در فضای مسجد دور می زد که من به گریه افتادم. حالی عجیبی بود. این سلام ها دل من را آب کرد. طوری که بعد از آن کار هر شبم بود که از بسم الله اول نماز تا سلام آخر همراه این جمع باشم.آنهایی که فقط یک بار آن صدای خوش نماز و آن هماهنگی جمع را درک کرده اند، می دانند که من چه می گویم. این نمازها طعم خوشمزه ای داشت که هیچ وقت دلم نمی خواست تمام شود. وقتی وارد مسجد می شدم هرم فرشته ها را حس می کردم. انگار هزاران بال بود و هزاران صدای تهیت و سلام. نمی دانم چه طور وصفش کنم.

بعد نماز هم برای سخنرانی اصلا نیازی نداشت، گرو کشی کند تا مردم بنشینند و حرفش را گوش کنند. قرآن را تفسیر می کرد. از نهج البلاغه می گفت. شب های شنبه بحث سیاسی روز بود. همه می نشستند و تا آخر گوش می دادند. امکان نداشت حرفی بزند و به یکی دو کتاب اشاره نکند که تازگی خوانده بود .ما واقعا در مسجد می خندیدم. مطلب یاد می گرفتیم و همه اینها می ارزید که قید تلویزون و فیلم و همه چیز را بزنیم و حتی عیدها هم اولین حاضر مسجد باشیم... اما همه اینها مهر 1380 تمام شد. می گفتند سانحه رانندگی بوده. می گفتند 1 کامیون وسط اتوبان چنان ماشین را مچاله کرده که گوشت و استخوان و آهن یکی شده. بعضی ها هم می گفتند او را کشتند! شاید هم...

حجت الاسلام و المسلمین دکتر حسین اسکندری مهر سال 80 از جمع ما آدم ها رفت اما هنوز هیچ نمازی به شیرنی نماز های پشت سرش نخوانده ام. حاج حسین رفت و مسجد انصار الحسین باز شد مثل یکی از مسجدهای تقریبا خلوت این شهر با میانگین سنی 50 به بالا و دختران و پسران جوانی که هستند اما انگشت شمار. پیشنماز 37 ساله مسجد ما رفت و حتی کسی مثل حضرت ثمری هم( اگر ثمری را نمی شناسید رجوع کنید به اطرافیان آقای رییس جمهور) نتوانست یک ذره جای او را پر کند. جذب جوان تر ها که هیچ فقط کاش اخلاق خوش تری بود و خبری از حرف های میخ دار نبود! تا در مسلک پیشنماز جدید مسجد صف نانی که زن و مرد پشت سر هم می ایستند منظره ای شنیع! و صاحب موبایلی که زنگ موبایلش وسط نماز بلند شده، بی شعور نباشد!
گاهی دهانم کلید می شود وقتی خبرهای صدا و سیما را می بینم! اصلا صدا و سیما به کنار، سر و ته قضیه از خیلی جاها می لنگد. مثل خبر امروز که حجت الاسلام و مسلمین آیت الله هاشمی رفسنجانی دامت برکاته! برادرش را از سمتی بر داشت و پسرش را جای او گذاشت یا چیزی برعکس این. مهم سمت ها نیست مهم خنده داری این حرکت است. این کار به انداز کار وزیر کشور خنده دار است که سیخکی جلوی دوربین صدا و سیما می ایستد و به جای وزیر اطلاعات آمار بچه های اطلاعات و آخرین دست آوردهای وزارت اطلاعات را می دهد! اینها یکی از هزاران مورد است که الان به ذهن مشوشم می رسد. واقعا آنها با خودشان چه فکر کرده اند؟
از طرف دیگر خبرهای مجلس را ببینید. مجلس حدود 300 نماینده دارد که بیشترشان اصولگرا هستند. اما دقت کرده اید سر هر مسئله ای آقای کوابیان و فلانی و بهمانی را از فراکسیون اقلیت علم می کنند؟ که چه شود؟ که ثابت کنند نماینده های ما موافق انرژی هسته ای هستند و دست بر قضا صلح آمیز هم هست! هی راه و بیراه سراغ فراکسیون اقلیت می روند تا حضرات بگویند ما حقیم؟ آن هم در موضوع هایی مثل انرژی هسته ای و موشک ها و...؟ کشور ما کمبود دارد؟ به حقانیت قضیه شک دارند؟ فکر نمی کنند مردم می پرسند چرا اینها لنگ تایید عده ای خاص هستند؟ پدر آمرزیده ها اینها هم عین دیگر نماینده ها. چرا این قدر منفعل؟ یا مثلا فلان شبکه و سایت راه به راه به ما و کشورمان فحش می دهد تا همین ها یک خبری می زنند که می شود از آن حقانیت جمهوری اسلامی را استنباط کرد، فوری بوق و کرنا و طبل و دهل ها بیرون می آید که آی دید فلانی و بهمانی هم ما را تایید کردند؟ آقا جان می خواهیم صد سال سیاه تایید نکنند. مگر ما لنگ تایید آنها هستیم؟ درست که اگر دشمن یا مخالف آدم به حقانیت ما اقرا کند به نفعمان است، اما دیگر زشت است که هی دنبال این و آن موس موس کنیم که بالاخره یک تناقضی از حرفشان درآید یا ما خودمان را در بدی های آنها اثبات کنیم.
دیشب برنامه ای بود به بهانه گفتن از نادر ابراهیمی. حضرت جواد یگانه حرف هایی زد که من خیلی هایشان را قبول نداشتم، اما یک حرف خوب زد. گفت "آقاجان چهار تا روشنفکر از جنگ به به و چه چه نکردند و ننوشتند که ننوشتند! به درک!"(البته اینها به زبان من است)جنگ ما، ادبیات جنگ ما، حقانیت انقلاب ما لنگ چهار تا آدم روشنفکر نیست. اگر نوشتند، آنها با جنگ به خودشان اعتبار دادند. اگر ننوشتند و 8 سال مردم را ندیدند، مشکل خودشان است. ما لنگ تایید این و آن نیستیم، اگر حق با ماست. اگر آنهایی که مخالفند چیزی به نفع ما گفتند یا نوشتند که چه بهتر. ننوشتند هم به جهنم! روی پای خودمان بایستیم. فرمانده نیروی انتظامی ما ننشیند لنگ اراجیف آنها که هی بگویند بعله دانشجوها را به خاطر لباس سبز اخراج کردند یا ماشین هایی که در شلوغی ها بوق می زدند جریمه شدند تا حضرت بیاید و در یک تریبون رسمی این اراجیف تکذیب کند...
پی نوشت
3 سالی بود که مهر بویی برایم نداشت. امسال باز حال و هوا و بوی مهر برای زنده شده است. برگشته ام به سال های خیلی دور! به این می گویند بوی نوستالژیک مهر! دوباره مبصر کلاسم کرده اند...
مدتی شاهرود مهمانشان بودیم. مردک اول کاری نه گذاشت و نه برداشت و در گوش پدرم خواند: ما به زن ها اصلا رو نمی دهیم. پدر زنم از ازدواجمان تا الان که 5 سالی می شود 1 بار خانه مان آمده و مادر زنم هم 3 بار! بعد ترش دیدم که هی این برادرها می نشستند و بلند می شدند و می گفتند ما در فامیلمان 1 گاو می گیریم و یک گاو می دهیم! منظورشان ازدواج های فامیلیشان بود و معلوم نبود میان این گاوها خودشان دیگر چه موجودی بودند! حیف مهمان بودیم...
سر سفره صبحانه و ناهار و شام هم به هر چیز خوشمزه ایمی گفتند مردانه! مثلا پنیر محلی ای خیلی خوشمزه ای داشتند. من نظیرش هیچ جای ایران ندیده ام. برادر بزرگ تر می گفت این پنیر مردونه است و دستی به ریش های عمری اش می کشید و غش غش می خندید. به چیزهایی هم که خیلی خوب بودند، یک پسوند آمریکایی می چسباند. مثلا می گفت دستمال یزدی مردونه آمریکایی! و بیشتر غش غش می خندید! زن ها هم عین موش! همه این وضع را قبول کرده بودند. دختر کوچک خانه شان که خواهر همین مردک مذکور بود، نشسته بود خانه به خیاطی. پرسیدم چرا درس نخواندی؟ گفت اووووو زمان ما درس خواندن دختر بد بود! دخترک یک سال کوچک تر از من بود...
بامزه ترین نکته این خانواده هم داشتن 2 تا مامان بود. مامان بالایی و مامان پایینی. حضرت اجل، مرد خانه! خودش را هفته ای، بین مامان ها تقسیم کرده بود! خوشمزه اینکه یکی از فامیل هایشان 4 تا مامان در یک خانه داشتند! مامان، مامان کناری، مامان بالایی و مامان پایینی! انگار ما را برده بودند سفر شکر نعمت به جای آریم!
یاد سفر دیگری افتادم. سال ها پیش بود...شب، خسته و کوفته به روستایی رسیدیم. شنیدیم از بلندگو های مسجد ندا می دهند خانم ها بیایید مسجد، غذا! وای چه قدر خوشحال شدیم! گمان کنم محرم بود یا یک مناسبت مذهبی! راهمان را کشیدیم و به مسجد رسیدیم. خادم مسجد عین پلنگ بیرون پرید و ما را به داخل مسجد راهنمایی کرد. اما نه طبقه بالا و زنانه بلکه طبقه پایین و آشپرخانه! که بعله تشریف آوردید، بفرمایید ظرف های مراسم را بشویید! که صدایمان در آمد. حضرت خادم هم چوبی برداشت و افتاد دنبالمان که چه معنی دارد زن در مسجد غذا بخورد! و درآمد که پشت بلندگو می گفتیم خانم ها! مردها غذا را خورده اند خجالت بکشید بیایید ظرف ها را بشویید!

پی نوشت:
1- نتیجه اخلاقی اینکه وضع خانم ها خیلی جا ها بد است طوری که آدم دلش می خواهد چشم بعضی ها را در بیاورد اما راه حلش این نیست که از آن طرف پشت بام بیفتیم.( قابل توجه بعضی ها که این چند وقته هی فمینیسم فمینیسم در گوشم می خوانند! مفت خودتان! توی دهنتان نزدم خیلی است)
2- نتیجه سیاسی اینکه بسیار بسیار از رای نیاوردن 2 وزیر زن خوشحال شدم. حیف آقای هلو که جانشینش رای آورد!
3- آقای دکتر رییس جمهور! ما این سه وزیر زن را هم می گذاریم به حساب موج سواری حساب شده تان.( اصلا هم با موج سواری ها مخالف نیستم! بلکه لازم می دانم) اما با این کارها وضع زنان کشور ما درست نمی شود. به شخصه هم دیده ام که با زنان در پست های بالای اجرایی نمی شود کار کرد از بس مشتشان را سفت می بندند!
4- همه این حرف ها کنار. اما من اگر وزیر شوم قول می دهم یک تحول قلنبه در ارشاد و روزنامه جات! به وجود بیاورم...
5- راستی عجب خواننده های کار درستی اینجا دارد! همان روزی که اینجا نوشتم دعا کنید مرض رخوت قلمی ام شفا بگیرد، شبش شفا گرفتم! پس در این روزها و شب ها التماس دعای همه جانبه دارم...
چرا اصرار می کنی بنویسم؟ قبلا هم گفته بودم من درباره چیزی نمی نویسم مگر اینکه درباره اش موضع مشخصی داشته باشم. یا آن قدر از چیزی یا آدمی بدم آمده باشد که بخواهم گردنش را بشکنم یا اینکه آن قدر خوش خوشانم باشد که بخواهم بر عرش اعلا بنشانمش! حد وسطی ندارد. حد وسطش می شود نوشته های دیگرم که با بیشترشان قهرم. اما این بار قصه اش فرق می کند. قصه اش آن قدر غصه داشت که قلمم را شکستم. حداقل برای مدتی.
آخر چرا اینقدر اصرار می کنی بنویسم؟ می خواهی بنویسم و رد اشک را از پشت این صفحه که به آن خیره شده ای روی صورتم ببینی و عیدت را تلخ کنم؟ من این بار خیلی ناراحتم. تا به حال داغ پیشانی اسب ها را دیدی ای که تا آخر عمر آنها را انگشت نما می کند؟ الان از آن داغ ها به دلم است از آن داغ هایی که هیچ وقت از دل آدم پاک نمی شود. مثل داغی که هزار و 400 سال است برایش سینه می زنیم و دلمان خنک نمی شود. مثل بغضی که با هزاران بار خواندن اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک، هنوز ذره ای باز نشده است...

اصلا انگار کن حسین (ع) را جلوی چشمانم سر بریده اند. انگار کن گریه های فرزندان زهرا پشت جنازه اش را دیده ام و من فقط نگاه کرده ام...چه طور می توانم بنویسم؟ ننوشتم چون مبهوت مظلومیت مانده انم. مبهوت تنبلی و کم کاری خودمان. تو چه قدر از مظلومیت می دانی؟ مظلومیت خاندان پیامبر را در این دوران دیده ای؟ گمان می کنی سب علی بر منبر ها تمام شد؟ گمان می کنی نسل آدم هایی که از آبروی پیامبرت خرج می کردند تا پیاز عکه بفروشند بر افتاد؟ من مظلومیت را دیدم و مقابل این صفحه از شدت تاثر ساعتی گریه کردم. آن قدر که چشم هایم سرخ شد. آن قدر که دلم نمی خواست جایی را ببینم. تو اگر جای من بودی و می دیدی پیامبرت را -همانی که هر بار اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم می شنوی یا می گویی ته دلت می لرزد- مسخره می کنند، دشنام می دهند و در اندازه پلید ترین آدم های روی زمین پایین می آورند ، باز هم ساکت می نشستی؟ تو اگر کتابت را، قرآن عزیزت را، همانی بارها در گوشت خوانده است: " و یریکم آیاته فای آیات الله تنکرون" را مقابل چشم هایت پاره پاره می دیدی و دست آویز طعن و جعل، باز هم مرا سرزنش می کردی که چرا اینقدر ناراحتم؟ باز هم توقع داشتی بنویسم؟
من دیدم. قرآن پاره پاره را دیدم. پشت همین صفحه ای که در هر ثانیه هزاران بار به رویم چشمک می زند. من کاریکاتور های سریالی از قرآن را دیدم. در یکی از سایت های خارجکی. سوره های قرآنم، قرآنت، قرآنمان را کارتونی دیدم. تحمل من فقط به دیدن سوره تحریم رسید. وصفش نمی کنم. آن قدر بد بود که شد یک گلوله آتش. هر روز هر لحظه در گلویم شعله می کشد. امروز بیشتر به یادش هستم و داغش تازه تر. با هیچ آبی نتوانسته ام خاموشش کنم. کاریکاتور های دانمارکی را از پیامبر دیده ای؟ همانی که همه جوشیدند و وا اسلاما سر دادند؟ اینها هزاران بار بدتر. گوشه ای را می گویم. نقاشی پیامبرت را کشیده اند. خشن و... آیه به آیه سوره تحریم را همراه کارتون ها آورده اند. سوره تحریم را چند بار خوانده ای؟ ای پیامبر! چرا برای خشنودی همسرانت چیزی را که خدا بر تو حلال کرده حرام می کنی؟... می دانی قصه این سوره برای غیر مسلمان ها چه شده و تصویرش چگونه؟ چشم پیامبرت، همان رحمة للعالمین را دنبال زنان کشیده اند که همسر خودش را بیرون می فرستد تا با زنی دیگر ... و بعد ترش خیلی بدتر است. من حتی خجالت می کشم برای تو از تصویرها بگویم. فقط نشستم و بر این مظلومیت گریه کردم. تو ندیدی مظلومیت را، تو ندیدی قران پاره پاره را، وگرنه من را سرزنش نمی کردی...

پی نوشت
این تصویر ها را حدود یک ماه پیش دیدم. در خوف و رجا بودم که بنویسم یا ننویسم. چون نوشتن از این چیزها باعث تبلیغ و کنجکاوی بیشتر می شود. سال گذشته یکی از سربازان گمنام امام زمان! از نوع اینترنتیش را می شناختم. خوراکشان هک سایت های اسلام ستیز بود.این مدت دنبال آدرسش می گشتم. پیدا نکردم. می خواستم این مطلب را همراه خبر هک شدن سایت بنویسم که نشد! دیدم کاریکاتور ها ادامه دارد. روز مبعثی دلم آتش گرفته... پس نوشتم.
خدا قسمت کرد با گروه هنرمندان محیطی یک سفر رفتیم کویر. تقبل الله اعملنا! قرار است همه عضوهای گروه توی وبلاگ ها عکس ها را بگذارند و توضیح کارهایشان. من هم خود سفر را که مفصل می نویسم. اما حاشیه هایش را برای اینجا گذاشته ام:
*اول سفر اعضای گروه فکر می کردند احتمالا با تن تن طرف هستند اما کم کم فهمیدند روحیه ما بسیار هنری تر است! وبه قول یکی از دوستان یزدی، سوسول!البته قبل سفر بهم گفتند اگر خدمت نرفتی این یک خدمت سربازی فشرده است. الحق که بود!
*اجرا های بچه ها (performance) حال و هوای سفر را عوض می کرد . از خلاقیتشان خوشم آمد. ضمن اینکه آنهایی که ته صدایی داشتند یا با هنر صدا و اجرای تخیلی سازهای مختلف، کلی ما را خندادند، نمک سفر کویر نمکی ما بودند.
*بنده خدا آن دو همکار اصفهانی ما کلی به خودشان زحمت می دادند اما برای من همه مصاحبه ها و کارها هلو برو توی گلو بود به خاطر ژشتوانه محکم و نماینده جایی که بودم. ضمن اینکه شورای شهر و میراث شهرهای ورزنه و حسن آباد هم ویژه هوای ما را داشتند!

*توی این جشنواره احساس من این است که بچه ها زیاد با محیط آشنا نبودند و کارها به اندازه جشنواره هرمز خلاقیت نداشت. اما در مجموع کارهای تجسمی بهتر از بقیه کارها در آمد. کارهای آقای آشتیانی ، مهر فلامینگو و درختچه دکتر نادعلیان و خلاقیت یکی از بچه ها در دوختن کویر ، مار و نردبان کوه سیاه (این دو کار گروهی انجام شد) و قاب های ردپایی داخل باطلاق گاوخونی را خیلی پسندیدم. ضمن اینکه در کل، کار روز اول هنرمندان در معدن نمک نسبت به بقیه جاها بهتر از آب در آمد.
*نقطه درخشان سفرم خانه حاج خدیجه بود که بقیه چنین فرصتی پیدا نکردند.این به همت یکی از فعالان میراث فرهنگی بود که شبانه شهر را نشانم داد. شام را هم مهمان سفره بی ریای پیرزن بودم. پیرزن سفره های قشنگی می بافد و خیلی خوش صحبت است.
* توی این سفر فقط یکی با ما سر شاخ شد. یک خانم اصفهانی. شب اول جای خواب مردها سرد بود. خانم هم در آمدند که چه کاریه شب را بیایید اینجا دور هم بخوابیم!البته ایشان از صبح تا شب در چند نوبت تاکید می فرمودند که اصلا این چیزها برایش مهم نیست تا همه شیر فهم شوند حسابی.. خلاصه به خاطر مخالفت با این ژیشنهاد بی تربیت هم شدیم!
*نکته آخر اینکه وقتی کویر می رفتیم و باد شدید شن و ماسه های روان را توی سر و صورتم می زد و توی شن های روان گیر می کردم، دلم اندازه تمام دنیا برای درخت تنگ می شد!
*حاشیه جدید:می گویم این حاشیه های عکاسی شده سفر، از حاشیه های من حاشیه ای تر شده است. در آن وضعیت که عکسم شکار شده ، به جای قلم و کاغذ باید بیل و کلنگ روی دوشم باشد. این عکس مایه رسوایی جان می دهد برای ایمیل های اینجا ایران است!

