این چند وقته دو تا ماجرای طنز البته واقعی توی چنته دارم که می خوام براتون نقل کنم از زور خوشی نمی تونم!!! بعضی وقت ها هم اینجوریه دیگه....![]()
حکایت ما حکایت کسانی است که توی کشتی نشستند یک طوفان میاد و بعد هوا آروم میشه خیال می کنند خب تموم شد از مهلکه جستیم اما خیلی خوش خیالیه که فکر کنیم امتحان خدا تموم شده.......
بهار عمر خواه ای دل و گرنه این چمن هر سال چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
بعضی وقت ها از ته دل از خدا می خوام قدرتی بهم بده که وقتی همه چیز داره چرخ می خوره و آدم دست راست و چپش را هم گم می کنه بتونم حق و باطل و راست و دروغ را از هم تشخیص بدم...
هر چی این دنیا را با چشم باز تر نگاه می کنم و به احوالات آدم ها دقیق می شم می بینم اصلا و ابدا تدبیر خدا با حساب کتاب های دو دو تا چهار تای ما آدمها نه جور در میاد و نه می چرخه..
حالا هی میایم برای خدا شاخ و شونه می کشیم که آی خدا من کردم من زحمت کشیدم من بودم....
همین چند روز پیش مثالی برای دوستی زدم دیدم بد نیست اونو اینجا بیارم
تا حالا شده یک ماهی بخرید که داخل شکمش یک ماهی دیگه باشه ؟؟ می دونید خدا داره بهتون چی می گه؟؟ داره می گه اگر قسمت و روزی شما ( این روزی را در همه انواعش تصور کنید از غذای روزانه تا مرگ) از دستتون سر بخوره ، ماهی بشه بیوفته توی دریا بعد طعمه یک ماهی بزرگتر بشه..... در همون لحظه قلاب صیاد میاد و ماهی بزرگتر را شکار می کنه و قسمت شما داخل شکم ماهی بزرگتر به شما می رسه

باید با خدا از در بندگی وارد شد چون ما بنده ایم و او خالق چون ما هیچ طلبی از او نداریم... چه اجابت کند چه نکند از رگ گردن به ما نزدیکتر است. بعضی وقت ها اجابت نشدن عین اجابت است ...(دارم این جمله آخری را با ضرب و زور توی کله ی خودم می کنم
)

