تبليغاتX
بارقه های امید - حاشیه های یک سفر کویری

خدا قسمت کرد با گروه هنرمندان محیطی یک سفر رفتیم کویر. تقبل الله اعملنا! قرار است همه عضوهای گروه توی وبلاگ ها عکس ها را بگذارند و توضیح کارهایشان. من هم خود سفر را که مفصل می نویسم. اما حاشیه هایش را برای اینجا گذاشته ام:

*اول سفر اعضای گروه فکر می کردند احتمالا با تن تن طرف هستند اما کم کم فهمیدند روحیه ما بسیار هنری تر است! وبه قول یکی از دوستان یزدی، سوسول!البته قبل سفر بهم گفتند اگر خدمت نرفتی این یک خدمت سربازی فشرده است. الحق که بود!

*اجرا های بچه ها (performance) حال و هوای سفر را عوض می کرد . از خلاقیتشان خوشم آمد. ضمن اینکه آنهایی که ته صدایی داشتند یا با هنر صدا و اجرای تخیلی سازهای مختلف، کلی ما را خندادند، نمک سفر کویر نمکی ما بودند.

*بنده خدا آن دو همکار اصفهانی ما کلی به خودشان زحمت می دادند اما برای من همه مصاحبه ها و کارها هلو برو توی گلو بود به خاطر ژشتوانه محکم و نماینده جایی که بودم. ضمن اینکه شورای شهر و میراث  شهرهای ورزنه و حسن آباد هم ویژه هوای ما را داشتند!

*توی این جشنواره احساس من این است که بچه ها زیاد با محیط آشنا نبودند و کارها به اندازه جشنواره هرمز خلاقیت نداشت. اما در مجموع کارهای تجسمی بهتر از بقیه کارها در آمد.  کارهای آقای آشتیانی ، مهر فلامینگو و درختچه دکتر نادعلیان و خلاقیت یکی از بچه ها در دوختن کویر ، مار و نردبان کوه سیاه (این دو کار گروهی انجام شد) و قاب های ردپایی داخل باطلاق گاوخونی  را خیلی پسندیدم. ضمن اینکه در کل، کار روز اول هنرمندان در معدن نمک نسبت به بقیه  جاها بهتر از آب در آمد.

*نقطه درخشان  سفرم خانه حاج خدیجه بود که بقیه چنین فرصتی پیدا نکردند.این به همت یکی از فعالان میراث فرهنگی بود که شبانه شهر را نشانم داد.  شام را هم مهمان سفره بی ریای پیرزن بودم. پیرزن سفره های قشنگی می بافد و خیلی خوش صحبت است.

* توی این سفر فقط یکی با ما سر شاخ شد. یک خانم اصفهانی. شب اول جای خواب مردها سرد بود. خانم هم در آمدند که چه کاریه شب را بیایید اینجا دور هم بخوابیم!البته ایشان از صبح تا شب در چند نوبت تاکید می فرمودند که اصلا این چیزها برایش مهم نیست تا همه شیر فهم شوند حسابی.. خلاصه به خاطر مخالفت با این ژیشنهاد بی تربیت هم شدیم!

*نکته آخر اینکه وقتی کویر می رفتیم و باد شدید شن و ماسه های روان را توی سر و صورتم می زد و توی شن های روان گیر می کردم، دلم اندازه تمام دنیا برای درخت تنگ می شد!

*حاشیه جدید:می گویم این حاشیه های عکاسی شده سفر، از حاشیه های من حاشیه ای تر شده است. در آن وضعیت که عکسم شکار شده ، به جای قلم و کاغذ باید بیل و کلنگ روی دوشم باشد. این عکس  مایه رسوایی جان می دهد برای ایمیل های اینجا ایران است!

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 16:29 | لینک  |