تبليغاتX
بارقه های امید - هی! منم می میرم

از صبح که از خواب بیدار شدم دلم می خواست حداقل به یک نفر چیزی بگویم. چیزی که حس می کردم کشفش کرده ام.حداقل برای خودم. دلم می خواست بگویم راستی من هم یک روز می میرم! افسرده نبودم. کسل هم همین طور اما این مدام توی ذهنم چرخ می خورد. مثل یک حقیقت. شاید انباشت ذهنی حفظ کردن سوره جمعه بود.

قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم ثم ترودن الی عالم الغیب و الشهاده فینبئکم بما کنتم تعملون

چیزی نگفتم.چون یا نگران می شدند یا گمان می کردند خل شده ام و فلسفه می بافم. اما یک جوری بودم. انگار کن دنیا را از پشت یک دوربین می دیدم. از آن روزهایی بود که اصلا حس حرف زدن نداشتم و با حرکت های دست و سر و گردن بیشتر منظورم را می رساندم. بعدش زدیم بیرون. به قصد نماز جمعه. تهران و خانه هایش را از بالا می دیدم و مدام یکی به من می گفت هی! یک روزی این شهر و خانه هایش را چپه می بینی. بعدترش سوار یک ماشین شخصی بودم با چند نفر دیگر. نمی دانستم دو نفری که روی صندلی های جلو نشسته اند اسمشان چیست اما می دانستم چه کاره هستند. گوش تیز کرده بودم و حرفشان را می شنیدم! از شنود تلفن یک آپارتمان و 13 آبان و فائزه هاشمی می گفتند. بی خیال کنار دستی ام شده بودم که مدام نچ و نوچ می کرد یا یکهو صلوات می فرستاد و دست آخر شاکی شد که چرا من را دیر به نماز جمعه رساندید!(بعدترش گفتم آدم بهتر است نماز جمعه نیاید اما اخلاقش را درست کند و وقتی سوار ماشین مردم شد تشکر کند نه نچ و نوچ! هرچند نماز جمعه اش از دست برود ) بعدش میدان فلسطین بودم و خیابان طالقانی جلوی رویم و صدای تکبیر های نماز را می شنیدم. نماز عصر بود. پا تند کردم. رکوع اول تمام شد. رکوع دوم هم گذشت و مردم به رکعت سوم ایستادند.

از جایی که من با هول به سمت جمعیت می دویدم چند نفر دیگر هم هم زمان حرکت کردند. یک مرد کور و یک مرد دیگر که کمکش می کرد، با عصای سفید می دویدند. جلو زدند از من. مردی آن طرف تر پا نداشت و و با دستش چرخ های ویلچر را می چرخاند. او هم از من جلو زد. بچه ای که دنبال پدر و مادرش باز هم جلوتر از من به سوی نماز می دوید.  مردم عجله داشتند. چیزی داشت از دست می رفت. دیدم انگار دارند دری را می بندند و من می خواهم رد شوم.عین مردن. عین محشر. بعدش رکوع سوم بود و من دقیقا میان تقاطع وصال و طالقانی ایستاده بودم. بعدش تمام شد. باز هم دلم می خواست به کسی بگویم من هم می میرم. اصرار هم داشتم که همه بفهمند این یک کشف است! ناگهان کسی میان جمعیت فریاد زد بر پدر و مادر همه تان صلوات! جوری گفت که انگار فحش می دهد! بعدش مردی را دیدم که وسط خیابان کفش های لنگه به لنگه اش را جلوی مهرش گذاشته و دستش به قنوت بود. آن طرف تر به قیافه زنی خیره شدم که سر تا پا صورتی پوشیده بود و سر نماز اصرار داشت همه صف های جلو و عقبش بشنوند که چگونه نماز می خواند. بعدش من هم میان جمعیت بودم. باز هم دلم می خواست به کسی بگویم من هم می میرم. دلم می خواست به صفحه موبایلم نگاه کنم که رویش نوشته ام قبر جای تنگی است. اما ناگهان دو جفت دست از پشت سر بغلم کردند. 2 تا فرشته کوچولو که خیلی دوستشان دارم و توی آن جمع هم پیدایم کرده بودند.ايستادم و به عقب نگاه كردم. پشت سرم عده‌اي بودند كه مي آمدند و عده‌اي جلوي رويم بودند كه مي دويدند...

پی نوشت

این نوشته یک جورهایی بی سرانجام به نظر می رسد. مگر نه؟ ته ماجرا را گذاشتم برای شما تا کاملش کنید. در قسمت نظرات پایان ماجرا را از نگاه خودتان بنویسد.

نوشته شده توسط بارقه در ساعت 17:5 | لینک  |