<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بارقه های امید</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 18:25:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نعمت های مغبون!</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#008000&gt;یا اباذر النعمتان مغبونتان؛ الصحة و الامان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;خیلی قبل‌تر وقتی سلسه درس‌های آیت الله مصباح درباره پندهای پیامبر به ابوذر را می‌شنیدم، این فراز از حدیث را می‌فهمیدم که سلامتی نعمتی است که تا از دستش ندهیم قدرش را نمی‌دانیم اما در  فهم نعمت امان  مانده بودم که چیست و قدر نعمتش دانستن یعنی چه! آیت الله مصباح می‌گفت امان یعنی فراغت، یعنی اینکه زمان زندگی‌ات دست خودت باشد و قدر دانستش هم یعنی در وقت فراغت قدر زندگی و لحظه لحظه‌هایت را بدانی و استفاده کنی... این نعمت بر من پوشیده بود تا اینکه چند وقتی است فهمیده‌ام چه گلی بود این فراغت که قدرش نمی‌دانستم! قدرش را بدانید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;۱- دفترش را که ندارم اما به یک رییس دفتر نیاز اکید دارم که هر روز بهم یاد آوری کند از میان اینهمه کار ریخته بر سرم، چه خاکی بر سر کنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;۲-بدبختی من هر دانشگاهی می‌روم استادها در نمره خسیس هستند و بر گرده آدم سوار! امروز در یک حرکت اغتشاشی نامه‌ای به رییس دانشگاه نوشتم که آخر این چه وضعی است؟ دوستان هم هی تذکر می‌دادند که نوک آن قلم تیزت را بشکن، از دم اخراج می‌شویم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;۳- هم کلاس‌ها! امروز به قصد تکه‌ای کلفت، بارم کردند که دیگر مثل احمدی‌نژاد شده‌ای! (از زور خستگی و بی‌خوابی و پرکاری). خوشم آمد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 18:25:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرگها خوب بدانند، در این ايل غریب</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گرگها خوب بدانند، 
                                در این ايل غریب &lt;br /&gt;گر پدر رفت، تفنگ پدری هست 
                                هنوز &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرچه نیکان همگی بار سفر بر 
                                بستند&lt;br /&gt;شیر مردی چو علی خامنه ای هست هنوز 
                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر امام شهدا نیست کنون در برمان &lt;br /&gt;خلف 
                                صالح و مظلوم علی هست هنوز&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.iranembassy.ru/fa/images/news/1000122.jpg&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 13:21:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا اينجوري است؟</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>



&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;2&quot;&gt;روی جدول کنار جوی نشسته بود و  وقتی نمازگزاران جمعه به تایید، الله اکبری سر می دادند، بی برو برگرد و بدون توجه به جمع می گفت: مرگ بر اسرائیل قاصدگر! اصلا هم ول کن معامله نبود. برگشتم و نگاهش کردم. پیر نبود! 45- 46 سالی داشت. خیلی هم به سر و شکلش رسیده بود اما می گفت مرگ بر اسرائیل قاصدگر.  هم خنده ام گرفت و هم ناراحت شدم كه كسي كه شعار مي دهد فرق قاصب و قاصد را نمي داند! به همين دليل همين كلمه را بهانه كردم و براي كنار دستي‌ام کلی بالای منبر رفتم که اگر این خانم مکرمه قاصب گر هم بگوید غلط است و روضه مفصلی درباره پسوند &quot;گر&quot; در زبان فارسی و جایش خواندنم!( قاصدگر و قاصب گر فقط بهانه دلخوري من بودند...)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;2&quot;&gt;گفت: &lt;font color=&quot;#000080&quot;&gt;اوووووووی! همه که مثل تو زبان فارسی نمی دانند&lt;/font&gt;. اما اصل ناراحتي من ربطی به زبان فارسی نداشت. گله داشتم از اینکه تریبون به این مهمی با اینهمه کارکرد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، مثل خیلی از چیزهای خوبی که داریم و هرزشان می دهیم، هدر می رود. يا لااقل ازش خوب استفاده نمي شود.  بعدش کمی آرام تر گفتم &lt;font color=&quot;#800000&quot;&gt;آخر باباجان چرا اين طوري است اينجا! حرف های خطبه ها باید خیلی فراتر از این حرف ها برود که جوانان عزیز با هم خوب ومهربان باشید! حتی اگر کسی هم می خواهد جوانان عزیز را به خوبی دعوت کند، باید غراتر، تاثیر گذارتر و با دست پرتری باشد...مردم مي آيند چيزي بشنوند و ياد بگيرند. حتي مي توان از اين فرصت استفاده كرد و به كساني كه فقط براي ثواب مي آيند چيزهايي گفت كه هيچ گاه فرصت شنيدنش را ندارند.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;img height=&quot;292&quot; width=&quot;406&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.jahangirrazmi.ir/pix/L%20(2).jpg&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;2&quot;&gt;نمی دانم چه بگویم و از که گله کنم! دهانم را همیشه با این جمله می بندند که حضرت آقا خطیبان را تعیین می کند و تو را چه به ایراد گرفتن! اما سن جمعیت نماز گزار و تعدادشان نشان می دهد که از این  فضا خوب استفاده نمی شود. بعد از نماز جمعه آخر حضرت هاشمی دامت برکاته! که خیلی ها گفتند وهن نماز بود، نکته ای غافل ماند و آن اینکه نماز جمعه چه ظرفیت بالایی دارد تا آن بی نماز ها را هم به صف نماز بکشاند. آنها آمدند چون چیزی عایدشان می شد. چون هدفمند بود... اصلا اگر آن جمع بی دین و بی حجاب را هم کنار بگذاریم باز هم  نماز جمعه ما حتی متدین های را هم زياد به خودش جلب نمی کند. مگر زمانی خود رهبر بیاید و همه هجوم بیاورند طرف صف های نماز. کاش  کسانی که دستی در برپایی نماز جمعه های هفتگی داشتند کمی به جواب این سئوال فکر می کردند که چرا مردم زمان امامت جماعت آقا این قدر زیاد می شوند؟ می آیند که چه بشود و چه بشنوند؟ نمی شود تا حدودی چنین جذابیتی را در هفته های دیگر درست کرد؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 12:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آمده ام، بمانم!</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;META http-equiv=Content-Language content=fa&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft FrontPage 5.0&quot; name=GENERATOR&gt;
&lt;META content=FrontPage.Editor.Document name=ProgId&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;وبلاگ نویسی ما هم روزگاری داشت ها! آن روزهای دور، خودم را متعهد کرده بودم تا به وبلاگ همه رفیقان سری بزنم، حالشان را بپرسم و در تایید یا حتی مخالفت چیزی بگویم یا بنویسم. اما این روزها مقداری آن حس فرو کش کرده است. نه اینکه  دیگر این فضا را دوست نداشته باشم. نه اینکه اهمیتی نداشته باشد. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم. برعکس از بس حرف هایم زیاد شده و مجال گفتنشان را پیدا نمی کنم، همه روی هم تلنبار شده اند. بعد هم وقتی دست به کیبورد می شوم، پراکنده می نویسم. آخر سرش هم از پراکنده گویی های خودم آشفته می شوم و قید همه شان را می زنم و هیچ یک را روی وبلاگ نمی گذارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=353 src=&quot;http://www.pixfa.net/IMG/Aban/20091101photoshop0.jpg&quot; width=457 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;اصلا هم گمان نکنید که دلیل ننوشتن ها کم شدن از حرارت بارقه است چه آنکه این روزها دست به گریبانیم با آدم ها بیشتر شده! مخصوصا در دانشگاه  و سر کلاس ها. به ویژه حرکت های انتحاری زیادی با بلندبالاییان سیاست ازم سر می زند! بیرون هم همین طور! مثلا دیروز نزدیک بود چتر یک متری ام را تا دسته توی حلق مردکی کنم که به قرآن و اسلام بد و بیراه می گفت و از قطع شدن کوپن تریاک بالای 50 ساله ها( که زمان شاه به گفته خودش می دادند) شکایت می کرد! یا مثلا 3 هفته ای است که می خواهم به جد و آباد بعضی از نویسنده های روشنفکر بد و بیراه بگویم! همه چیز را مسخره می کنند توی کتاب هایشان تمام سرداران و جانبازان جنگ را منفگی و چشم چران می کنند و هر مزخرفی می نویسند و بعد هم لب و لوچه شان آویزان است که آی سانسور! دلم از این می سوزد که  درست نویسی را هم بد نیستند و این همه ادعایشان می شود! بگذریم..  حساب چند تا این آدم ها را به زودی می رسم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;سر جمع آمده ام بگویم که دوباره اینجا را زنده خواهم کرد. دلیل ننوشتن ها هم گرفتاری های زیاد، نوشتن ها و گفتن های دیگری است که انرژی وبلاگ نویسی را از من می گیرد و یک جورهایی حیات مجازیم را تعطیل کرده است. اما هر چند نوشته های دیگرم هر روز بارها خوانده می شود اما اینجا صفای دیگری دارد. از همه دوستان که در این یک سال سری بهشان نزدم عذر می خواهم! از خاک خوردن اینجا هم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 12:58:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هی! منم می میرم</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;از صبح که از خواب بیدار شدم دلم می خواست حداقل به یک نفر چیزی بگویم. چیزی که حس می کردم کشفش کرده ام.حداقل برای خودم. دلم می خواست بگویم راستی من هم یک روز می میرم! افسرده نبودم. کسل هم همین طور اما این مدام توی ذهنم چرخ می خورد. مثل یک حقیقت. شاید انباشت ذهنی حفظ کردن سوره جمعه بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-SIZE: 11pt; FONT-STYLE: italic&quot; face=Tahoma color=#008000&gt;قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم ثم ترودن الی عالم الغیب و الشهاده فینبئکم بما کنتم تعملون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;چیزی نگفتم.چون یا نگران می شدند یا گمان می کردند خل شده ام و فلسفه می بافم. اما یک جوری بودم. انگار کن دنیا را از پشت یک دوربین می دیدم. از آن روزهایی بود که اصلا حس حرف زدن نداشتم و با حرکت های دست و سر و گردن بیشتر منظورم را می رساندم. بعدش زدیم بیرون. به قصد نماز جمعه. تهران و خانه هایش را از بالا می دیدم و مدام یکی به من می گفت هی! یک روزی این شهر و خانه هایش را چپه می بینی. بعدترش سوار یک ماشین شخصی بودم با چند نفر دیگر. نمی دانستم دو نفری که روی صندلی های جلو نشسته اند اسمشان چیست اما می دانستم چه کاره هستند. گوش تیز کرده بودم و حرفشان را می شنیدم! از شنود تلفن یک آپارتمان و 13 آبان و فائزه هاشمی می گفتند. بی خیال کنار دستی ام شده بودم که مدام نچ و نوچ می کرد یا یکهو صلوات می فرستاد و دست آخر شاکی شد که چرا من را دیر به نماز جمعه رساندید!(بعدترش گفتم آدم بهتر است نماز جمعه نیاید اما اخلاقش را درست کند و وقتی سوار ماشین مردم شد تشکر کند نه نچ و نوچ! هرچند نماز جمعه اش از دست برود ) بعدش میدان فلسطین بودم و خیابان طالقانی جلوی رویم و صدای تکبیر های نماز را می شنیدم. نماز عصر بود. پا تند کردم. رکوع اول تمام شد. رکوع دوم هم گذشت و مردم به رکعت سوم ایستادند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;از جایی که من با هول به سمت جمعیت می دویدم چند نفر دیگر هم هم زمان حرکت کردند. یک مرد کور و یک مرد دیگر که کمکش می کرد، با عصای سفید می دویدند. جلو زدند از من. مردی آن طرف تر پا نداشت و و با دستش چرخ های ویلچر را می چرخاند. او هم از من جلو زد. بچه ای که دنبال پدر و مادرش باز هم جلوتر از من به سوی نماز می دوید.  مردم عجله داشتند. چیزی داشت از دست می رفت. دیدم انگار دارند دری را می بندند و من می خواهم رد شوم.عین مردن. عین محشر. بعدش رکوع سوم بود و من دقیقا میان تقاطع وصال و طالقانی ایستاده بودم. بعدش تمام شد. باز هم دلم می خواست به کسی بگویم من هم می میرم. اصرار هم داشتم که همه بفهمند این یک کشف است! ناگهان کسی میان جمعیت فریاد زد بر پدر و مادر همه تان صلوات! جوری گفت که انگار فحش می دهد! بعدش مردی را دیدم که وسط خیابان کفش های لنگه به لنگه اش را جلوی مهرش گذاشته و دستش به قنوت بود. آن طرف تر به قیافه زنی خیره شدم که سر تا پا صورتی پوشیده بود و سر نماز اصرار داشت همه صف های جلو و عقبش بشنوند که چگونه نماز می خواند. بعدش من هم میان جمعیت بودم. باز هم دلم می خواست به کسی بگویم من هم می میرم. دلم می خواست به صفحه موبایلم نگاه کنم که رویش نوشته ام قبر جای تنگی است. اما ناگهان دو جفت دست از پشت سر بغلم کردند. 2 تا فرشته کوچولو که خیلی دوستشان دارم و توی آن جمع هم پیدایم کرده بودند.ايستادم و به عقب نگاه كردم. پشت سرم عده‌اي بودند كه مي آمدند و عده‌اي جلوي رويم بودند كه مي دويدند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#800080&gt;پی نوشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#800080&gt;این نوشته یک جورهایی بی سرانجام به نظر می رسد. مگر نه؟ ته ماجرا را گذاشتم برای شما تا کاملش کنید. در قسمت نظرات پایان ماجرا را از نگاه خودتان بنویسد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 13:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علمای اسلام! مسجدها سنگر است (به ياد دكتر حسين اسكندري)</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>









&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;آن 
روزها اصلا نمی دانستم چه کرده و چه خوانده. اصلا در بند این نبودم که بدانم سال 60 
پزشکی دانشگاه تهران قبول شده و به خاطر جبهه همه چیز را  حتی درسش را به امان 
خدا رها کرده و رفته تا کنار بقیه بجنگد. دنبالش نبودم که بدانم بعد از جنگ لیسانس 
و فوق لیسانس مدیریت  دولتی را از دانشگاه تهران گرفته و پشت بندش هم دکترای 
مدریت استراتژیکش را. اصلا برایم مهم نبود. دورا دور شنیده بودم رییس اداره فرهنگ 
ستاد مشترک سپاه شده ولی آن هم برایم مهم نبود. چه آنکه  آدم ها با مسئولیت ها 
و لقب های دهان پر کن تر می شناختم  که نماز پشت سرشان هم من را به شک می 
انداخت!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;این یکی 
فرق می کرد. حسین اسکندری را می گویم. همانی که گاهی قبل نامش حاج و دکتر و حجت 
الاسلام والمسلمین و بعد فوتش پیشوند شهید می چسبید اما خودش دربند این پسنودها و 
پیشنوندها نبود. من هر شب و اگر خانه بودم هر روز به عشق چند رکعت نماز با سر به 
طرف مسجد می دویدم. تنها من نبودم. اذان تمام نشده مسجد پر بود و از دختر و پسرهای 
جوانی که هر شب می آمدند و هر شبش جایی برای سوزن انداختن نبود. اولین باری که پشت 
سرش نماز خواندم سال 78 بود و به رکعت سوم نماز عشا رسیدم. یادم می آید سه سلام آخر 
نماز را همه نمازگزاران مسجد با هم بلند می خواندند و طنینش چنان در فضای مسجد دور می 
زد که من به گریه افتادم. حالی  عجیبی بود. این سلام 
ها دل من را آب کرد. طوری 
که بعد از آن کار هر شبم بود که از بسم الله اول نماز تا سلام آخر همراه این جمع 
باشم.آنهایی که فقط یک بار آن صدای خوش نماز و آن هماهنگی جمع را درک کرده اند، می 
دانند که من چه می گویم. این نمازها طعم خوشمزه ای داشت که هیچ وقت دلم نمی خواست 
تمام شود. وقتی وارد مسجد می شدم هرم فرشته ها را حس می کردم. انگار هزاران بال 
بود و هزاران صدای تهیت و سلام. نمی دانم چه طور وصفش کنم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;img height=&quot;400&quot; border=&quot;0&quot; width=&quot;458&quot; src=&quot;http://mahnaz.xm.com/20091008001.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;بعد 
نماز هم برای سخنرانی اصلا نیازی نداشت، گرو کشی کند تا مردم بنشینند و حرفش را گوش 
کنند. قرآن را تفسیر می کرد. از نهج البلاغه می گفت.  شب های شنبه بحث سیاسی 
روز بود. همه می نشستند و تا آخر گوش می دادند. امکان نداشت حرفی بزند و به 
یکی دو کتاب اشاره نکند که تازگی خوانده بود .ما واقعا در مسجد می خندیدم. مطلب یاد 
می گرفتیم و همه اینها می ارزید که قید تلویزون و فیلم و همه چیز را بزنیم و حتی 
عیدها هم اولین حاضر مسجد باشیم... اما همه اینها مهر 1380 تمام شد. می گفتند سانحه 
رانندگی بوده. می گفتند 1 کامیون وسط اتوبان چنان ماشین را مچاله کرده که گوشت و 
استخوان و آهن یکی شده. بعضی ها هم می گفتند او را کشتند! شاید هم... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;img height=&quot;400&quot; border=&quot;0&quot; width=&quot;371&quot; src=&quot;http://mahnaz.xm.com/20091008.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;حجت 
الاسلام و المسلمین دکتر حسین اسکندری مهر سال 80  از جمع ما آدم ها رفت اما 
هنوز هیچ نمازی به شیرنی نماز های پشت سرش نخوانده ام. حاج حسین رفت و مسجد انصار 
الحسین باز شد مثل یکی از مسجدهای تقریبا خلوت این شهر با میانگین سنی 50 به بالا و 
دختران و پسران جوانی که هستند اما انگشت شمار. پیشنماز 37 ساله مسجد ما رفت  
و حتی کسی مثل حضرت ثمری هم( اگر ثمری را نمی شناسید رجوع کنید 
به اطرافیان آقای رییس جمهور) نتوانست یک ذره جای او را پر کند. جذب جوان تر ها که 
هیچ فقط کاش اخلاق خوش تری بود و خبری از حرف های میخ دار نبود! تا در مسلک پیشنماز 
جدید مسجد صف نانی که زن و مرد پشت سر هم می ایستند منظره ای شنیع! و صاحب موبایلی 
که زنگ موبایلش وسط نماز بلند شده، بی شعور نباشد!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 09:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا از ما تعریف نکنید!</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;



&lt;meta content=&quot;en-us&quot; http-equiv=&quot;Content-Language&quot; /&gt;
&lt;meta content=&quot;Microsoft FrontPage 5.0&quot; name=&quot;GENERATOR&quot; /&gt;
&lt;meta content=&quot;FrontPage.Editor.Document&quot; name=&quot;ProgId&quot; /&gt;
&lt;meta content=&quot;text/html; charset=windows-1252&quot; http-equiv=&quot;Content-Type&quot; /&gt;&lt;title&gt;New Page 1&lt;/title&gt;



&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;
&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;گاهی&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; 
دهانم کلید می شود وقتی خبرهای صدا و سیما را می بینم! اصلا صدا و سیما به کنار، سر 
و ته قضیه از خیلی جاها می لنگد. مثل خبر امروز که حجت الاسلام و مسلمین آیت الله 
هاشمی رفسنجانی دامت برکاته! برادرش را از سمتی بر داشت و پسرش را جای او گذاشت یا 
چیزی برعکس این. مهم سمت ها نیست مهم خنده داری این حرکت است. این کار به انداز کار 
وزیر کشور خنده دار است که سیخکی جلوی دوربین صدا و سیما می ایستد و به جای وزیر 
اطلاعات آمار بچه های اطلاعات و آخرین دست آوردهای وزارت اطلاعات را می دهد! اینها 
یکی از هزاران مورد است که الان به ذهن مشوشم می رسد. واقعا آنها با خودشان چه فکر 
کرده اند؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;
&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;از طرف دیگر خبرهای مجلس را ببینید. مجلس حدود  300 نماینده 
دارد که بیشترشان اصولگرا هستند. اما دقت کرده اید سر هر مسئله ای آقای کوابیان و 
فلانی و بهمانی را از فراکسیون اقلیت علم می کنند؟ که چه شود؟ که ثابت کنند نماینده 
های ما موافق انرژی هسته ای هستند و دست بر قضا صلح آمیز هم هست! هی راه و بیراه 
سراغ فراکسیون اقلیت می روند تا حضرات بگویند ما حقیم؟ آن هم در موضوع هایی مثل 
انرژی هسته ای و موشک ها و...؟ کشور ما کمبود دارد؟ به حقانیت قضیه شک دارند؟ فکر 
نمی کنند مردم می پرسند چرا اینها لنگ تایید عده ای خاص هستند؟ پدر آمرزیده ها 
اینها هم عین دیگر نماینده ها. چرا این قدر منفعل؟ یا مثلا فلان شبکه و سایت  
راه به راه به ما و کشورمان فحش می دهد تا  همین ها یک خبری می زنند که می شود 
از آن حقانیت جمهوری اسلامی را استنباط کرد، فوری بوق و کرنا و طبل و دهل ها بیرون 
می آید که آی دید فلانی و بهمانی هم ما را تایید کردند؟ آقا جان می خواهیم صد سال 
سیاه تایید نکنند. مگر ما لنگ تایید آنها هستیم؟ درست که اگر دشمن یا مخالف آدم  
به حقانیت ما اقرا کند به نفعمان است، اما دیگر زشت است که هی دنبال این و آن موس 
موس کنیم که بالاخره یک تناقضی از حرفشان درآید یا ما خودمان را در بدی های آنها 
اثبات کنیم. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;
&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;دیشب برنامه ای بود به بهانه گفتن از نادر ابراهیمی. حضرت جواد 
یگانه حرف هایی زد  که من خیلی هایشان را قبول نداشتم، اما یک حرف خوب زد. گفت 
&quot;آقاجان چهار تا روشنفکر از جنگ به به و چه چه نکردند و ننوشتند که ننوشتند! به 
درک!&quot;(البته اینها به زبان من است)جنگ ما، ادبیات جنگ ما، حقانیت انقلاب ما لنگ 
چهار تا آدم روشنفکر نیست. اگر نوشتند، آنها با جنگ به خودشان اعتبار دادند. اگر 
ننوشتند و 8 سال مردم را ندیدند، مشکل خودشان است. ما لنگ تایید این و آن نیستیم، 
اگر حق با ماست. اگر آنهایی که مخالفند چیزی به نفع ما گفتند یا نوشتند که چه بهتر. 
ننوشتند هم به جهنم! روی پای خودمان بایستیم. فرمانده نیروی انتظامی ما ننشیند لنگ 
اراجیف آنها که هی بگویند بعله دانشجوها را به خاطر لباس سبز اخراج کردند یا ماشین 
هایی که در شلوغی ها بوق می زدند جریمه شدند تا حضرت بیاید و در یک تریبون رسمی این 
اراجیف تکذیب کند...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;
&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; color=&quot;#800000&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;پی نوشت&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;
&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; color=&quot;#000080&quot; style=&quot;font-size: 11pt;&quot;&gt;3 سالی بود که مهر 
بویی برایم نداشت. امسال باز حال و هوا و بوی مهر برای زنده شده است. برگشته ام به 
سال های خیلی دور! به این می گویند بوی نوستالژیک مهر! دوباره مبصر کلاسم کرده 
اند...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 19:41:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی جان پیامبر بود</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;META http-equiv=Content-Language content=fa&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft FrontPage 5.0&quot; name=GENERATOR&gt;
&lt;META content=FrontPage.Editor.Document name=ProgId&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#008000&gt;فقل تعالوا ندعوا ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکذبین&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#000080&gt;پس اگر باز با تو جدل کردند پس بگو ما با فرزندانمان و زنانمان و نزدیکترین کسانمان می آییم و شما با فرزنداتنان و زنانتان و نزدیک ترین کسانتان بیایید. سپس با تضرع از خدا بخواهیم دروغگو را لعنت کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;روز مباهله نیست. اما من هر وقت این آیه را می خوانم کیف می کنم. بیشتر از هر آیه ای که به علی (ع) مربوط می شود. در معنی کلمه انفسنا آمده است: &lt;FONT color=#800000&gt;جان هایمان، نزدیک ترین فردی که عین جان ماست&lt;/FONT&gt; و اگر در معنای آیه و افرادی دقیق شوید که از خاندان پیامبر به مباهله رفتند،  می بینید  منظور از جان پیغمبر همان علی (ع) است که در همه تفسیرها هم به آن اشاره شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;علی جان پیغمبر بود و این زیباترین کلمه و تعبیری است که من را محظوظ می کنم. چیزی بر جمله ها اضافه نمی کنم، مبادا از لطافت تعبیرش کم شود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 13:05:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک گاو دادی و یک گاو گرفتی؟!</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;META http-equiv=Content-Language content=fa&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft FrontPage 5.0&quot; name=GENERATOR&gt;
&lt;META content=FrontPage.Editor.Document name=ProgId&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;مدتی شاهرود مهمانشان بودیم. مردک اول کاری نه گذاشت و نه برداشت و در گوش پدرم خواند: &lt;FONT color=#800000&gt;ما به زن ها اصلا رو نمی دهیم. پدر زنم از ازدواجمان تا الان که 5 سالی می شود 1 بار خانه مان آمده و مادر زنم هم 3 بار!&lt;/FONT&gt; بعد ترش دیدم که هی این برادرها می نشستند و بلند می شدند و می گفتند &lt;FONT color=#800000&gt;ما در فامیلمان 1 گاو می گیریم و یک گاو می دهیم! &lt;/FONT&gt;منظورشان ازدواج های فامیلیشان بود و معلوم نبود میان این گاوها خودشان دیگر چه موجودی بودند! حیف مهمان بودیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;سر سفره صبحانه و ناهار و شام هم به هر چیز خوشمزه ایمی گفتند مردانه! مثلا پنیر محلی ای خیلی خوشمزه ای داشتند. من نظیرش  هیچ جای ایران ندیده ام. برادر بزرگ تر می گفت این پنیر مردونه است و دستی به ریش های عمری اش می کشید و غش غش می خندید.  به چیزهایی هم که خیلی خوب بودند، یک پسوند آمریکایی می چسباند. مثلا می گفت دستمال یزدی مردونه آمریکایی! و بیشتر غش غش می خندید! زن ها هم عین موش! همه این وضع را قبول کرده بودند. دختر کوچک خانه شان که خواهر همین مردک مذکور بود، نشسته بود خانه به خیاطی. پرسیدم چرا درس نخواندی؟ گفت اووووو زمان ما درس خواندن دختر بد بود! دخترک یک سال کوچک تر از من بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;بامزه ترین نکته این خانواده هم داشتن 2 تا مامان بود. مامان بالایی و مامان پایینی. حضرت اجل، مرد خانه! خودش را هفته ای، بین مامان ها تقسیم کرده بود! خوشمزه اینکه یکی از فامیل هایشان 4 تا مامان در یک خانه داشتند! مامان، مامان کناری، مامان بالایی و مامان پایینی! انگار ما را برده بودند سفر شکر نعمت به جای آریم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;یاد سفر دیگری افتادم. سال ها پیش بود...شب، خسته و کوفته  به روستایی  رسیدیم. شنیدیم  از بلندگو های مسجد ندا می دهند خانم ها بیایید مسجد، غذا! وای چه قدر خوشحال شدیم! گمان کنم محرم بود یا یک مناسبت مذهبی! راهمان را کشیدیم و به مسجد رسیدیم. خادم مسجد عین پلنگ بیرون پرید و ما را به داخل مسجد راهنمایی کرد. اما نه طبقه بالا و زنانه بلکه طبقه پایین و آشپرخانه! که بعله تشریف آوردید، بفرمایید ظرف های مراسم را بشویید! که صدایمان در آمد. حضرت خادم هم چوبی  برداشت و افتاد دنبالمان که چه معنی دارد زن در مسجد غذا بخورد! و درآمد که &lt;FONT color=#800000&gt;پشت بلندگو می گفتیم خانم ها! مردها غذا را خورده اند خجالت بکشید بیایید ظرف ها را بشویید!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=310 src=&quot;http://www.fardanews.com/files/fa/news/1387/10/28/29370_727.jpg&quot; width=425 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;1- نتیجه اخلاقی اینکه وضع خانم ها خیلی جا ها بد است طوری که آدم دلش می خواهد چشم بعضی ها را در بیاورد اما راه حلش این نیست که از آن طرف پشت بام بیفتیم.( قابل توجه بعضی ها که این چند وقته هی فمینیسم فمینیسم در گوشم می خوانند! مفت خودتان! توی دهنتان نزدم خیلی است)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;2- نتیجه سیاسی اینکه بسیار بسیار از رای نیاوردن 2 وزیر زن خوشحال شدم. حیف آقای هلو که جانشینش رای آورد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;3- آقای دکتر رییس جمهور! ما این سه وزیر زن را هم می گذاریم به حساب موج سواری حساب شده تان.( اصلا هم با موج سواری ها مخالف نیستم! بلکه لازم می دانم) اما با این کارها وضع زنان کشور ما درست نمی شود. به شخصه هم دیده ام که با زنان در پست های بالای اجرایی نمی شود کار کرد از بس مشتشان را سفت می بندند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;4- همه این حرف ها کنار. اما من اگر وزیر شوم قول می دهم یک تحول قلنبه در ارشاد و روزنامه جات! به وجود بیاورم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma&gt;5- راستی عجب خواننده های کار درستی اینجا دارد! همان روزی که اینجا نوشتم دعا کنید مرض رخوت قلمی ام شفا بگیرد، شبش شفا گرفتم! پس در این روزها و شب ها التماس دعای همه جانبه دارم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 13:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا کنید از این ناپدیدتر بشوم!</title>
<link>http://00mahnaz.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;META http-equiv=Content-Language content=fa&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft FrontPage 5.0&quot; name=GENERATOR&gt;
&lt;META content=FrontPage.Editor.Document name=ProgId&gt;
&lt;STYLE&gt;
&lt;!--
        .__feedview__mainbody { margin-right: 0px }
--&gt;
&lt;/STYLE&gt;

&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 464px; HEIGHT: 340px&quot; height=395 src=&quot;http://mahnaz.xm.com/shahid.jpg&quot; width=540 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#003300&gt;دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم&lt;BR&gt;که در حضور خدا روسپیدتر بشوم&lt;BR&gt;بُریده‌های من آن‌سوی عشق گُم شده‌اند&lt;BR&gt;خدا کند که از این هم شهیدتر بشوم &lt;BR&gt;که ذره‌های مرا باد با خودش ببرد&lt;BR&gt;که بی‌نهایت باشم، مدیدتر بشوم &lt;BR&gt;به جست‌وجوی من و پاره‌های من نروید&lt;BR&gt;برای گُمشدة تن، پی کفن نروید&lt;BR&gt;به مادرم بنویسید جای من خوب است &lt;BR&gt;که بی‌نشانه شدن، در همین وطن خوب است&lt;BR&gt;در این حدود، من پاره‌پاره خوشبختم&lt;BR&gt;در آستان خدا، بی‌کفن شدن خوب است&lt;BR&gt;همیشه مهدی موعود در کنار من است&lt;BR&gt;و دست‌های اباالفضل سایه‌سار من است &lt;BR&gt;خدا قبول کند اینکه تشنه جان دادم&lt;BR&gt;و کربلای جدیدی نشان‌تان دادم&lt;BR&gt;به جست‌وجوی من و پاره‌های من نروید &lt;BR&gt;برای گمشدة تن، پی کفن نروید&lt;BR&gt;میان غُربت تابوت‌ها نخواهیدم&lt;BR&gt;به زیر سنگ مزار ـ ای خدا! ـ نخواهیدم &lt;BR&gt;منم و خار بیابان که سنگ قبر من است&lt;BR&gt;دعای حضرت زهرا، مزید صبر من است&lt;BR&gt;خدا که خواست ز دنیا بعیدتر بشوم&lt;BR&gt;که زیر بارش سُرب و اسید، تر بشوم&lt;BR&gt;خودش به فکر من و تکه‌های روح من است&lt;BR&gt;دعا کنید از این هم، شهیدتر بشوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پی  نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;1- شاعر این شعر خانم سودابه مهیجی است . این شعر و پست از تاثیرهای برنامه نیمه پنهان ماه است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;2- نویسنده این وبلاگ هنوز زنده است اما به مرض رخوت قلمی دچار شده که منحصر اینجا نیست! کلا این آدم تعطیل شده است. برای شفایش دعا کنید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;3- من بالاخره به فیزیکی ها ثابت کردم که می شود از سیاهچاله هم در آمد. من بالاخره در آمدم! چند روزی است هی راه به راه با خودم ذوق می کنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 08:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00mahnaz&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>00mahnaz</dc:creator>
<guid>http://00mahnaz.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
