1-بس که این چند روزه فیلم دیده ام، می خواستم اندر احوالات! بازیگر شدن بنویسم فرصت نیست. ان شاءالله دفعه بعد می نویسم.

2-منوچهر احترامی را می شناسید؟ نویسنده قصه حسنی نگو یک دسته گل، که حتم دارم اگر نامش را ندانید شعرس را حفظ هستید. این یک کلیپ کارتونی قشنگ است که موسسه گل آقا برای منوچهر احترامی ساخته است. یار اول در جشنواره طنز امسال پخش شد. یعنی نزدیک 3 ماه قبل از فوتش. در آن مراسم احترامی اولین چیزی که در باره این کلیپ گفت، این بود: قبول نیست. این کارتان نامردی است. کاش بهم خبر می دادید!

3- فکرش را کنید. خیلی دلتان گرفته است از یکی شنیده اید عید مکه می رود. آن یکی بی خداحافظی رفته کربلا! و شما به سال های گذشته فکر می کنید که همیشه خدا این موقع مشهد بودید و توی دلتان غصه بخورید که امسال نیستید و هیچ توفیقی ندارید که یکهو تلفنتان زنگ بزند و بگوید فلانی فردا فلان ساعت راه آهن باش! منتظرت هستیم که بیایی مشهد! آن وقت شما از ذوقتان دو دستی بشکن نمی زدید؟

4- بعضی دوست ها رفاقتشان این طوری است. آدم را خراب می کند. خراب رفاقتشان...تا حالا این جوری دعوتم نکرده بود. البته این روزها حس می کنم یک مقدار خط رو خط افتاده و این فرشته ها ما را اشتباهی گرفته اند.هیس! صدایش را در نیاورید...

5- باز هم مشهد و باز هم پلکیدن من دور و بر بساط این پیرمرد های انگشتر فروش. بعضی قصه ها ناجور توی مغز آدم می رود. مثل قصه انگشتر امیر خانی. برای تمام عالم و آدم تعریفش کرده ام و اصلا هم توی کتم نمی رود که قصه باشد. ما هم شده ایم غرق این قصه و نقش مسیحا پشت یک سنگ فیروزه!