چوبی برای احمدی نژاد!

جناب رسانه اصولگرا یا آدم خط امامی!

اگر می­خواهی احمدی نژاد، احمدی نژاد بماند، باید بلندترین چوب نقادی دست خودت باشد. هرکسی که به موقعیت بالایی چون رییس جمهوری می­رسد حکم کسی را دارد که روی مویی راه می­رود. چوب دستت باشد تا اگر کج رفت که قاعدتا انسان خیلی جاها کج می­رود، به راه راست هدایتش کنی!

اما یادت باشد آنقدر محکم نزن که از آن بالا بیافتد یا ضربه هایت آنقدر مکرر و محکم نباشد تا خودش را بی پایگاه و تو را لجوج و بی­‌فکر بداند. آنقدر هم آهسته نزن که نداند خطایی نکرده و بر اشتباهش گستاخ شود!

كراكب الصعبة إ ن اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحم...

نه تنها تو، بلکه همه باید چوبشان را سفت نگه دارند. کار مسلمان انقلابی با رای دادن تمام نمی­­شود.

چوبت را سفت نگه دار. احمدی نژاد باید احمدی نژاد بماند.

5هزار سگ هم دریای محیط را نجس نمی کند

 از بس ذوق زده بود نمی دانست چه کار کند، هی این و آن را صدا می زد و به فلان خبری که الساعه توی فلان سایت خبری خوانده بود اشاره می کرد که بعله آمار سیگار کشیدن با افزایش تحصیلات افزایش پیدا می کند. آن قدر گردنش را راست نگه داشت و این و آن را صدا زد که آن معدود آدم هایی که هنوز نمی دانستند هر یک ساعت یک بار کجا غیبش می زند و آنهایی که بوی گند سیگارش به مشامشان نرسیده بود، هم فهمیدند که این حضرت اهل دود است و با این خبر می خواهد کرامات خود را به همه نشان دهد!

چندبار دهانم پر شد که بگویم سیگار کشیدن یک منحنی دارد که با سر رفتن تحصیلات به ویژه در مقطع لیسانس اوج می گیرد و به مقاطع بالاتر که می رسد، رام می شود. اما از خیر گفتنش گذشتم چون ممکن است آدم های بی سواد را با سواد کرد اما کم شعور ها را نه!

حالا این کم شعوری ممکن است وجه های مختلفی داشته باشد و گاهی تنه اش به تنه بلاهت بخورد. هر چند طرف خروار خروار کتاب خوانده باشد یا آخر اطلاعات مخفی و آشکار باشد. به هر حال شعور تحمیلی نیست. این شعور در بعدهای پایین تر مثل شعور خانوادگی یا اجتماعی پوشاندنی است اما در سطح های بالاتری مثل شعور سیاسی، بی مغزی گاه مایه مباهات است و طرف هر بوقی را که گیر می آورد در آن فوتی نثار می کند تا وجنات و سکنانتش به گوش همه برسد.

نکته قابل تامل آنکه شعور سیاسی به ویژه در عصر حاضر که من به شدت معتقدم سیاستش در همه دنیا درگیر دو جبهه حق و باطل شده، رابطه مستقیمی با غرور و خود بزرگ بینی و به تعبیر بهتر منیت و خودمحوری طرف دارد. چون به هر حال یک جورهایی پای شیطان وسط است. حالا در این عرصه فرقی ندارد که پسر یا دختر فلان شهید یا زن فلان فرمانده باشی یا حتی خودت جزو والسابقون انقلاب به حساب بیایی. اتفاقا این آدم ها به بل هم اضل بودن به دلیل موقعیتشان نزدیک ترند و در نتیجه شعور سیاسیشان بیشتر در معرض خطر. به عنوان مثال می توانید به موجودی چون علی مطهری رجوع کنید که سر هر موضوعی نامه ای پر بلاهت می نویسد و تحلیل های بچه گانه می دهد که بعله بیایید احمدی نژاد را با کروبی و موسوی محاکمه کنید! (او را همان به که برود و با دقت کتاب های ابوی را بخواند و یاد بگیرد تا با پیشنهادهایی مانند موضوع ازدواج موقت مایه خنده این و آن نشود. ای کاش کتاب های پدر مطهرش را خوب بخواند...)

از آن اسف بارتر عده دیگری از همین ریزه پیزه های به گمان خودشان اهل سیاست هستند که پشت چنین مقتدایی اقتدا کرده و سینه می زنند و نمی دانند تمرین نفاق می کنند؛ با پشتیبانی دوپهلویشان زمان انتخابات، با گاهی دم از حضرت آقا زدن و گاهی پاچه احمدی نژاد را گرفتن!

دوستان! برای شما نگرانم که نفاق بدتر از کفر است. خیال هم نکنید از احدی از شما خورده و برده ای دارم. فقط به یک نکته ظریف در این میان اشاره می کنم و بقیه سربسته نگه می دارم که اگر پای شما نمی لنگید هر از گاهی سر از سایت هایی در نمی آوردید که قبل از ورود به قولی نیاز به یا الله گفتن دارد و خیلی جاها دهانتان آب نمی افتاد! بروید و خودتان را جمع و جور کنید که کم کم گرفتار اولین نشانه های بی تقوایی شده اید و قضاوت سیاسیتان هم آلوده شده. بروید و به خودتان شک کنید!

خداوند با صابران است. من صبر می کنم و شما هم صبر کنید. اصلا تمام اطلاعات مخفیانه تان را روی هم بریزید که بعله  پای حجتیه در میان است و بنی صدر دیگری در راه. اشکال ندارد اصلا کل وز اط! را لوله کنیدو بیاورید بدهید! اما بروید و به تقوایتان شک کنید. به کسانی که الان دور و برتان را گرفته اند نگاه کنید. ببینید الان از چه کیفور می شوید و 5-6 سال پیش از چه... موضوع را بازتر نمی کنم که خدا به آنچه می کنید و به آنچه مخفی می دارید آگاه تر است.

 

قبلا اینجا گفتم و باز هم تکرار می کنم که امام به خواص هشدار می داد که مبادا از عوام عقب بیفتند. حوادث اخیر محل رفوزه شدن خواص و آنهایی بود که فکر می کردند خیلی سرشان است و خیلی می دانند. همه رفوزه شدند. از حضرت اجل هاشمی تا سید حسن خمینی و آن جوجه هایی که ذکرشان در پاراگراف قبل رفت. من صراحتا اعلام می کنم که نظر این عوام الناس و تحلیل های سیاسی این پابرهنگان را بیشتر از همه آدم های سیاسی و اقتصادی و این کاره و آن کاره قبول دارم. چون تقوایشان بیشتر است. با هریک از شماها که حرف می زنم منیت و خودبرتر بینی از وجودتان سر ریز است و با آنها که حرف می زنم هزار نکته باریکتر از مو می بینم. آنها را بیشتر قبول دارم چون با همان ظرف خودشان به خدا نزدیدک تر هستند. اشکالی هم ندارد که سیاست یا اقتصاد نمی دانند تا مثل شما هی دماغشان را بالا بکشند که وای اقتصاد ما مرد و در سیاست منزوی شدیم. قبولشان دارم چون امام هم آنها را بیشتر از شماها قبول داشت. قبولشان دارم چون تا پای جان سر اسلام و رهبرشان ایستاده اند. شماها در این سال ها پولدارتر شدید و بسیاری از آنها سرمایه شان را از دست دادند اما پای انقلابشان ماندند.

اشکال هم ندارد که اشتباهاتی مثل هو کردن سید حسن ازشان سربزند. چون دل و زبانشان یکی است. امام دل های آنها را ساخت و آنها با این شعور به ارث رسیده از خمینی، الان می فهمند که وارث خمینی، نه نوه اش، بلکه دیگری است.

شعورشان آنقدر بالا هست که وقتی امام گفت اسرائیل اگر دست به دریای محیط بزند نجس می شود، مثل کوتوله های سیاسی امروز که تا دیروز سینه ولایت فقیه را می زدند و آقا آقایشان گوش فلک را کرده بود از این جمله مقام معظم رهبری بر نمی آشوبند که اسرائیل مثل سگ دروغ می گوید. این مردم و به قول شما عوام آنقدر شعور و معرفت دارند که مثل شما با وقاحت نگویند که خود آقا کاری می کند که بهش توهین کنند. آنها این قدر می فهمند که اگر 5هزار سگ هم به دریای محیط بیفتد، دریا نجس نمی شود...

بروید به درگاه خدا توبه کنید بلکه از سر تقصیراتتان بگذرد شاید معنی جمله بالا را فهمیدید. لازم نیست امام را تبدیل به افسانه کنید و هی درباره اش بنویسید. مشکل از تقوایتان است. تقوا با شعور رابطه مستقیم دارد...

پي نوشت:

از اين به بعد مطالب وبلاگ در بارقه‌هاي اميد جديد به آدرس http://baroghe.blogfa.com/ هم قرار مي‌گيرد.

تاكسي

مكان: اتوبان حقاني چند قدم مانده به ميدان ونك

زمان: دقيقا 4 روز پيش

 

 

نه خيلي كند و نه خيلي تند توي پياده رو راه مي‌رفتم. به آخرين خياباني رسيدم كه از شهيد حقاني خارج مي‌شود و به شمال مي‌رود. نوارهاي سفيد عابر پياده  از زير قدم‌هايم گذشتند. به وسط خط عابر پياده رسيده بودم كه ماشيني با سرعت زياد آمد و محكم روي ترمز كوبيد.(حالا اينكه در شلوغي آن محدوده چه طور مي‌شود آن جور سرعت گرفت و بعدش ترمز زد، بماند!) سرش را از پنجره بيرون آورد و داد زد: تو هنوز شهيد نشدي!

به قدري سريع آمد و رفت كه نتوانستم برگردم و نگاه كنم كه راننده چه كسي بود و چه شكلي داشت. وقتي برگشتم، تنها تاكسي سبزي را ديدم كه به سمت غرب مي‌رفت.


 

پي نوشت:

نمي دانم چرا اما اين اتفاق 4 روز پيش دقيقا و با همه اين جزييات روي داد!